گل بهار

منو به حال من رها نکن

با تمام اعماق وجودم از خدا میخوام همه تاریکی ها و سیاهی ها و نادانی ها و ناآگاهی های قلبم رو برطرف کنه .


از خدا میخوام هر تاریکی رو از قلبم پاک کنه . 

به من در این مسیر نه تنها کمک کنه ...پناه باشه .
ازش می خوام بهم کمک کنه که ارزویی که در دل دارم براورده بشه .
بهم توان صبر ...مقاوت ...پایداری ...صبوری بده . 


وقوع ِ یه اتفاق تلخ ِ سنگین، یا تکرار ِ چند باره و پشت ِ سر هم یک سری اتفاقات (اتفاقاتی که تو بعضی هاشون نقشی نداشتی و بعضی ها رو هم به هزار و یک دلیل درست و نادرست با انتخاب خودت به وجودشون آوردی) تو زندگی و ناراحتی های ِ حاصل از اون و درد و رنجی که ازشون کشیدی، باعث میشه حتی وقتی که با بالغ ِ خودت و با آگاهی مسئله رو پذیرفتی و تحلیل کردی و تمام تلاشت رو جهت درمان و جبرانش میکنی، نگرانی و ترس ِ کودکانه ای ته ِ دلت باقی بمونه، و کودک مضطربی درون ِ تو زندگی کنه که گاهی اوقات زورش از بالغت بیشتر میشه، اونقدر بیشتر که تو از هر نشونه ی احتمالی، هر اتفاقی که کوچکترین شباهتی با قبل داره، هر حرفی که کمی نزدیک به چیزهایی ِ که تو گذشته آزارت داده باشه و ... میترسی، اونقدر میترسی که اولین و سریع ترین راهی که به ذهنت میرسه دفاع از خودته، اونقدر می ترسی که میخوای دیوار ِ غیرقابل ِ نفوذی دورت بکشی و به اونجا پناه ببری. میترسی و یا با وحشت با اتفاقی که شاید فقط تو ذهن تو در شرف وقوع ِ میجنگی، یا اینکه میخوای هرچه سریعتر برگردی به جایی قبل از وقوع ِ حادثه یا نشونه ها، به قبل از اینکه اون اتفاق ِ ناراحت کننده بیفته، به قبل از اینکه درد بکشی، یا اینکه دست و پا میزنی برای پرش به آینده ای که هیچ یادی آزارت نمیده...

و اون وقت ِ که این کودک ِ نگران و ترسش، باعث انجام اعمال و رفتاری در تو میشه که دیگران رو متعجب میکنه، و اونها محکومت میکنن به تعادل نداشتن، به بدخلقی، به عدم ثبات، به طبیعی نبودن و گاهی هم ازت فاصله میگیرن، تو و رفتارت باعث میشه ازت فاصله بگیرن...

و این محکوم شدن و تاکید و تکرارش، به خاطر عدم امنیتی که برات به وجود میاره، به خاطر اینکه حس میکنی که فهمیده نشدی – باز هم فهمیده نشدی- ، بیشتر تو رو به دیواری که دور خودت کشیدی مطمئن و نزدیک میکنه، و باعث ایجاد فاصله عمیق تری بین تو و بقیه میشه، و تو رو بیشتر در نقش ِ کودک ِ مضطرب فرو میبره، کودک ِ مضطرب با همون احساس آسیب دیده، کودکی که همیشه احساس عدم امنیت داشته و همیشه هم به جای شنیده شدن، حس شدن، در آغوش کشیده شدن و امنیت گرفتن، از دست داده، انتقاد شده، تنبیه شده، وادار به سکوت و دم نزدن شده، طرد شده، و هیچ وقت هم فهمیده نشده...

و کاش عزیزایی که کنارت بودن میفهمیدن، میفهمیدن که این کودک، این " تو" ، توی ِ این لحظه، به هیچ چیز و هیچ چیز نیاز نداره جز آغوشی که بشه بهش پناه برد، شونه ای که بشه بهش تکیه کرد، و دستی که گرماش و نوازشهاش باعث بشه بی دغدغه ی تائید و تفسیر حس هاش، ازشون حرف بزنه، حرف بزنه و همه ی چیزهایی که ناراحتش میکنه رو بگه، بگه و اشک بریزه و سبک بشه و احساس کنه که تنها نیست، احساس کنه به جای آدمی که روبه روش ایستاده یا باهاش مسابقه میده، کسی رو داره که همراهمیش میکنه، کسی که توی همه ی حالتها حمایتش میکنه، حتی اگه اشتباه فکر میکنه و حرف میزنه، کسی که درکش میکنه، خسته نمیشه ازش و قصد ِ رفتن نداره، کسی که میتونه دستاش رو بگیره و برگرده به بالغی که همیشه با انرژی برای بهتر شدن و بهتر بودن تلاش میکنه...


*****************************************

 خدا همیشه هست و میبینه، اگر به صورت ملموس دست تو زندگیمون نمیاره برا اینه که بزرگ شیم، معنی اختیار همینه ! با انتخاب بزرگ شدن. او رشد مارو میخواد. مبادا کم بیاری ! بدون باید بزرگ شی. خیلی جاها خراب میکنیم، کم میزاریم و ... ، مبادا نا امید شی! توبه کن، اون بلده امور رو عاقبت به خیر و عافیت کنه مگر غیر از او آثار رو مدیریت میکنن ؟ 

پس به انچه میدونی عمل کن، از انچه نمیدونی و احتمال میدی خراب کرده باشی توبه کن، از انچه کلا نمی دانی با مطالعه و تفکر اگاه شو. و  از انچه که اصلا نمیدانی و نمیدانی که نمیدانی توکل کن و به فیض خدا ایمان داشته باش با دعا و توسل که خدا تورو بی نیاز میکنه.



ان مع العسر یسرا ... فان مع العسر یسرا ...   دوبار تاکید کرده :)


پ.ن) قسمت آبی از وبلاگ دوست داشتی ام رها جان ....کودک درونم این روزها بدجوری ترسیده و لبریز شده از خواستن 
براورده شدن ...تیکه گاه ...پناه و بودن .




بازخورد اهداف اردیبهشت

درسته که هنوز یک هفته مونده که اردیبهشت تموم بشه ولی من الان میخوام به خودم برای اردیبهشت بازخورد

بدم . 

2 اردیبهشت اهداف اردیبهشتم رو نوشتم . به این ترتیب :

1- ثبت نام در باشگاه انقلاب 

2-ثبت نام در یکی از گروه های کوه نوردی تهران و رفتن به کوه و خرید وسایل مربوطه 

3-ارسال رزومه به یک شرکت

4- حفظ نمودن بلاک کردن عشق ممنوعه در اینستا و تلگرام 

5-تموم کردن کتاب راز سایه و انجام همه ی تمرین های عملی 

6-تموم کردن کتاب شجاعت از دبی فورد 


مورد 1 .. یک روز مرخصی کامل گرفتم و آژانس گرفتم رفت و برگشت به همراه مادر جان به این باشگاه رفتم 

یک ساعت درون باشگاه بودم و فهمیدم به درد شرایط من نمیخوره ....( مهم نتیجه ش نیست اینجا تلاش من اولویته ) 

مورد 2 ...مرخضی گرفتم و به یکی از گروه های کوهنوردی رجوع کردم 

برعکس اینکه فکر می کردم پیدا کردن گروه کوردی خیلی راحته ....کار بسیار سختی بود ...تنوع گروه ها بسیار 

زیاد بود ...اطلاعات من بسیار کم . 

بین این گروه ها و رفتن به اون گروه خاص ...دو گروه رو انتخاب کردم و بالاخره از بین این دو گروه هم یه گروه 

که کلاس هاش از روز سه شنبه شروع میشه و انشالله گروه خوبی برام خواهد شد . 

مورد 3 ...ارسال رزومه به یه شرکت که به یکی از دوستان رزومه رو دادم که ارسال کنه ...که البته مطمینم 

ارسال نکرده ولی مهم تلاش منه که این کار رو انجام دادم . 

مورد 4 ..برعکس اینکه فکر می کردم از عهده ی این یکی اصلا برنمیام ...خیلی خوب تونستم از اون موقع ایشون

رو هم در اینسنا و تلگرام و ...بلاک کنم و بر سر این بلاک کردنم بمونم که این یه ایولا حسابی داره به خودم . 

مورد 5 ...هنوز کتاب راز سایه رو تموم نکردم ...شاید چون هنوز اردیبهشت تموم نشده ولی برنامه ریزی های 

خوبی کردم که تا پایان اردیبهشت تموم بشه 

مورد 6 ...تو این مورد کم کاری کردم ...کتاب شجاعت رو نخوندم به جاش کتاب قدرت از رندا بران رو خوندم ...البته

فصل کمی . 


چهار تا کار مهم دیگه هم کردم در این مدت ...اول اقدام کردم برای تعویض گواهینامه ام ...که البته این کار به جز 

تلاش عملی بیشتر خالی کردن جیب رو به همراه داشت :))))

دوم  6 جلسه کلاس عملی رانندگی رفتم ... که البته هنوز هم دارم میرم .

سوم دعای معراج رو شروع کردم . 

چهارم در یکی از فرهنگسرای نزدیک خونمون ثبت نام کردم برای باشگاه نجوم . 


دیگه نمیگم که حتما ماشین بخرم میگم اگر به صلاحم بود ماشین بخرم . 


حالا میشه این کارهای خوب رو که کردم به خودم جایزه ندم ؟ میشه ؟؟؟؟؟

از اون جایی که هیچ چیز ...به اندازه خوراکی نمی تونه و قدرت اینو نداره که منو خوشحال کنه 

خودمو به یه سیب زمینی خیلی خوب مهمون میکنم :)


خواستن من ...

دارم کتاب قدرت رو می خونم از راندا بران . 
این کتاب رو چندین سال پیش از مشهد خریدم . 
همیشه همه چیز در زمان مناسب شما سر راهتون قرار می گیره .این کتاب سالها در کمدم خاک می خورد . 


آرزوم اینه که در روزهای آینده بتونم رو خودم کار کنم که 

* همه ی احساساتم مثبت بشه .
* حرف منفی به زبان نیارم .
* ادم ها رو قضاوت نکنم . 
 *به این همه لطف خدا که تو زندگیم جاری شده نگاه کنم نه اینکه تنها فقط به یه ارزویی که هنوز براورده نشده 
انرژی منفی بدم . 
* بتونم در طول روز که دچار بی حوصلگی شدم احساساتمو تقویت کنم . 
* بتونم خودمو ببخشم بابت تمام کمبودهای که تو گذشته ام داشتم . 
* بتونم خودمو دوست داشته باشم همین طور که هستم با همین ویژگی ها . 
* بتونم هر موقع که بخوام از حال بد به حال خوب تغییر مسیر بدم . 


مطمنم که من می تونم . 
من می تونم که همه این کارها رو انجام بدم . 

توکل به خدا

من فکر میکنم خدا و ایمان بهش، برای هر آدمی، بدون توجه به دین و اعتقادات مذهبیش، شکل به خصوص خودش رو داره و هر آدمی، یه جور خدا رو میبینه و باهاش ارتباط برقرار میکنه و از همه مهمتر بهش اعتماد یا توکل میکنه.

این روزها، بدون اینکه متوجه باشم، تو خیلی از لحظه هام، خطاب به خدا، خیلی از توکل به خودت استفاده میکنم. اول و آخر نمازهام، موقعهایی که دارم فکر میکنم، وقتی عصبی میشم یا استرس دارم و خیلی جاهای دیگه خدایا شکرت، توکل به خودت و الهی به امید تو از دل و ذهن و زبونم پاک نمیشه.

توکل به خدا برای من معناش این نیست که هیچ حرکتی نکنم و منتظر باشم خدا دستم رو بگیره و منو به جایی که میخوام برسونه، چرا که خدام گفته از تو حرکت و از من برکت. توکل به خدا برای من، معنیش اینه که به قدرتی که پشتوانه ی هر حرکت منه اعتماد کنم و از نیرویی که درون وجودم قرار داده استفاده کنم، و تلاش کنم و قدم بردارم، و بعد از همین قدرت بی کران بخوام، اگر راهی که دارم میرم درسته، دستم رو بگیره و اگرنه، کمکم کنه خطا نکنم و از راهم برگردم، حتی اگه دل کندن و پذیرشش برام سخت باشه. حتی اگه قرار باشه لحظه های زیادی بابتش اشک بریزم و عذاب بکشم.

توکل به خدا یعنی اینکه من از خدایی که به من قدرت اختیار و انتخاب داده، بهم قدرت تفکر داره، میخوام یه لحظه هم منو به حال خودم رها نکنه...

توکل به خدا برای من معناش این نیست که انتظار داشته باشم، وقتی به خدا ایمان آوردم و خودم رو به دستاش سپردم، و یا وقتی تلاش کردم و ازش خواسته ای داشتم، اونم منو دقیقا به همون چیزی که خواستم برسونه. توکل به خدا برای من این معنی رو داره که تو زندگیم با اینکه گاهی مشکلات بزرگی هم پیش میاد که هرچقدر براشون تلاش میکنم ممکنه راهی برای رهایی ازشون به ذهنم نرسه، اما آرامش و اطمینانی دارم که هیچ کس و هیچ کس نمیتونه جز خدا و ایمان قلبی اون رو به من بده، توکل به خدا برای من، امیدی که تو بدترین شرایط، ته دلم نمیمیره و نوریِ که گوشه ی فکر و قلبم خاموش نمیشه. و به واسطه ی همین نور، به واسطه ی همین امید، به واسطه ی همین ایمان، تو دل سخت ترین شرایط و موقعیتی که اون رو بن بست می دونم، راهی باز میشه که حتی به فکرم هم نمیرسید. یا حتی اگرم این اتفاق نیفته، اونقدر این نیرو تو دلم پرقدرته، که باور دارم به صلاحم بوده و اونو راحت میپذیرم و آرامش زندگیم از بین نمیره و دوباره حرکت و تلاش میکنم...

توکل به خدا برای من معناش اینه که خیلی وقت ها، چیزایی که از خدا خواستم رو بهم نداده، اما بعدها با همه ی همه ی وجودم فهمیدم و باور کردم که چقدر خوب بود که این اتفاق نیفتاده، یا خیلی وقتا، چیزهایی رو ازم گرفته، چیزهایی که بابت هر کدومشون درد و رنج زیادی کشیدم، اما بعد از همه ی اونها دنیای بزرگ تری، بهم هدیه داده.

توکل به خدا برای من، اونقدر تو این چند سال پررنگ شده، که دیگه بدون اینکه متوجه باشم، بدون اینکه حتی بهش فکر کنم، ناخودآگاه اول هر دعا، خواسته، ذکر، درد دل و راز و نیازی به خدام میگه: اگه صلاح میدونی، اگه راهم اینه، اگه به تو نزدیک تر میشم... و در کمال ناباوری میبینم، چقدر تو مسیر خیر و برکت قرار گرفتم و دنیام فرق کرده، چقدر همه چیز رنگ و بوی دیگه ای گرفته و خیلی از دل نگرانی و دلهره هام از بین رفته و هر روز معجزه ها تو زندگیم اتفاق می افته.

من ایمان دارم که همه ی ما فرستاده های خدا روی زمین هستیم، و باید طوری زندگی کنیم که به خدا نزدیک و نزدیک تر بشیم و خیلی از آشفتگی ها، ناراحتی ها، رنج و بی قراری های ما تو زندگی، نتیجه ی همین فاصله ای که از خدای خودمون و ذاتِ خودمون میگیرم.

اینا رو نوشتم که بگم، هرکجای راه که باشیم، تو هر شرایطی که باشیم، برای پیداکردن خودمون دیر نیست، اینا رو نوشتم که بگم فرقی نداره از چه دین و خانواده و فرهنگ و نژاد و طبقه و رنگی هستیم، اون چیزی که به ما و زندگیمون خیر و برکت و آرامش میده، ارتباط و ایمانی که تو قلبمون به خدا داریم.

اینا رو نوشتم که بگم، حیفِ که تو این *چند دهه ی زیستی سریع تمام شونده، خودمون رو از این نعمتِ عظیم و بی کران محروم کنیم.

 

 

شاید تموم اونچه که من تلاش کردم بگم، تو این شعر مولانا، که مدت های زیادیِ میخوام بدم این قسمتش رو رو برام بنویسن و قابش کنم تا همیشه جلوی چشمهام باشه، قشنگ تر و زیباتر بیان شده.

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا               ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها                 ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند



  



برگرفته از وبلاگ رهای دوست داشتنی ام ...

امروز که ارشیو وبلاگشو باز کردم و پست های سرشار از لذتشو می خوندم به این پست برخوردم ...

دوست دارم اینجا ثبتش کنم تا برای همیشه داشته باشمش . 

اولویت های من

یه دو روزی میشد که اعصابم خرد بود ....از یه صبح شروع شد ...صبح که با یه ادمی که کارشو درست انجام نداده

به جای معذرت خواهی طلبکار هم بود...یه بحث کوتاه تلفنی با این متصدی گواهینامه داشتم که منجر شد 

به اعصاب خوردی تو کل روز و همون روز با دو نفر دیگه هم بحثم شد که اون بنده خداها هیچ تقصیری نداشتن ...

حتی کشید به خون دماغ شدن من ....البته بحث کوچیک بود اون ها هم انگار نه انگارشون ...

مهم شدت اعصاب خراب خودم بود .



امروز که یه کم آروم تر شدم ...اومدم علت این همه کلافگی مو بررسی کنم ...

هر کسی تو زندگیش خواسته داره ....خواسته من یه چیزه ....واقعا از ته ته قلب فقط یه خواسته دارم . 

فقط یه خواسته .


ولی انقدر مشغله های فراوون واسه خودم درست کردم و می کنم که اون خواستم اصلا گم شده . 


من اولویت رو ... رو چیزهای گذاشتم که اصلا خواسته من نیست ...

من برای بدست اوردن خواسته ی اصلیم شاید ممکنه از خیلی از چیزهای که دوست دارم باید بگذرم 


چند درصد حاضرم برای چیزی که بدست میارم از چیزی که دوست دارم بگذرم ؟

چند درصد حاضرم تمام تلاشمو بکنم ؟

چند درصد حاضرم تنبلی هامو کنار بزارم ؟ 

چند درصد حاضرم همه توان و انرژی مو بزارم رو خواستم ؟

باید به این سوال ها جواب بدم ...


باید بدونم که هیچ چیز نصفه نیمه بدست نمیاد ...هیچ چیز با تلاش نصفه نیمه بدست نمیاد . 


آدم است دیگر ....

نمیدونم باید عصبانیت سر باز شدمو سر کی خالی کنم ؟ 

عصبانیت تیکه گاهی که نیست ..

عصبانیت شونه ای که بیست و هشت ساله منتظرم بیاد و دستاشو بگیرم و سرمو بذارم رو شونه هاشو و 

چشم هامو ببندم ... 


عصبانیت این همه صبر ....انتظار ....ادم مگه چقدر توان داره ؟ چند سال ؟ 

ادم مگه چقدر می تونه با "ها" کردن دلشو گرم کنه ؟



ببخشید که انقدر منفی ام :(



تجربه ها

تجربه ها : 


1- هیچ وقت وقتی عصبانی هستید ....یا از دست کسی عصبانی هستید ....رو سر آدم ها خالی نکنید .

2- هیچ وقت اول صبح اعصابتون رو خرد نکنید ...بابت هیچ ادمی ...مخصوصا ادم ها و موقعیت های بی ارزش .

3- هیچ وقت یهو عصبانی نشید ...ترجیحا قاطی نکنید . 

4- هیچ وقت همینجوری حرفی نزنید ...قبلش فکر کنید . 


مخاطب خودم 



تصمیم

فردا میخواهم سری به کلاس رانندگی بزنم و ثبت نام کنم برای چند جلسه ای ...

بدون هیچ پشتوانه ای ....نمیدونم اصلا کی قراره ماشین رو بخره ...کی قراره بیاد محضر ...از کجا ...چطوری

ولی چیزی که دوست داری رو با همه ی علاقه ت دنبال کنی راهشم پیدا میکنی ...


حالا فعلا اولین قدمش رو میرم تا ببینم واقعا چطوری پیش میره .

من نه پدر دارم نه برادر ...نمیگم پیش نیومده که احساس بی پشتوانه ای کنم ولی خیلی کم پیش اومده .

دلتنگی هست ...دوریش هست ...ناراحتیش هست ...ولی اینکه چون مرد ندارم پس نمی تونم نیست . 

مادرم شدیدا مخالف این عقیدس و اعتقاد داره ماشین داشتن احتیاج به مرد داره ولی خدا شکر من سرکار میرم 

خدا رو هم دارم پس چیزی که دوست دارم رو میخرم ...شاید من تا اخر عمر ازدواج نکردم پس نباید دنبال علایقم 

برم ؟


باید دنبال کارشناس فنی باشم ...روزنامه همشهری ...راضی کردن مامانم که به داییم بگه بیاد محضر 

اوهههههه کلی راه ...ولی من می تونم 

علاوه بر این ها ...پول این مسله هم هست ...یعنی همسایه ها یاری کنند تا شوهرداری کنم :)))

یه مقداریشو من قراره بدم یه مقداریشو مامانم تا بالاخره کم کم جور بشه .


گواهینامم باطل شده باید برم تمدیدش کنم . 

به امید خدا میریم جلو تا ببینیم چی پیش میاد ...



مبارز شجاع

یک مبارز شجاع مسلح و آماده ی هر پیشامدی ست که زندگی بر سر راهش می گذارد . جدایی از دست دادن 

شغل - اعتیاد - توفان شدید - بیماری اعضای خانواده - از دست دادنی بزرگ یا اندوهی عمیق ...زیرا هر روز از 

عشق حقیقی و این شناخت که مبارزه بخشی از سفر اوست سرشار میشود .

چنین کسی میداند هر روز این انتخاب را دارد که تسلیم ترس شود یا با عشق ایمان شجاعت بر ترس پیروز گردد .

چنین مبارزی ان اندازه شجاع است که انهایی را که شاید سد راه موفقیت او شوند یا بی ارزشش کنند پشت سر 

بگذارد او ان اندازه اعتماد به نفس دارد که به سوی کسانی که می توانند برای پیروزی کمکش کنند دست دراز کند 

یک مبارز شجاع تسلیم دیوهای درونی نمی شود که می خواهند او را از پا دراوردند بلکه در راه حقیقی والاتر 

 یعنی عشقی برتر میجنگد .

یک مبارز شجاع به گذشته الگوها پیشینه ی خانوادگی یا مشکلات خود نمی نگرد تا تعیین کند ایا می تواند از ان 

کسی که هست خوشحال باشد یا نه . 

چنین مبارزی به درون خود و نیروی متعالی که او را افریده است می نگرد . 

او در اینجاست تا توان براورده کردن احتمالاتش را بیابد به این معنا که لازم است با مخالفت ها رو به رو شود لازم 

است از محدودیت های افکار و ذهنش که می تواند او را فریب دهد و متقاعد کند فقط یک ادم میرای ناقص است 

فرا بگذرد لازم است با تضادهای ی رو به رو شود که توانش را افزایش می دهند .

او ترس های خود را به روشنی می بیند و آنها را صادقانه و شجاعانه می پذیرد . 


کتاب شجاعت صفحه ی 31





اهداف اردیبهشت

یک ماه از سال جدید گذشت ...

امروز خیلی به این فکر کردم که اگه بخوام همین جوری جلو برم...شاید روزمرگی ادمو عادت بده به یه شیوه ی 

ثابت ...که نه تو رو قانع می کنه نه به ارزوهات می رسونه .

میخوام امسال تو وبلاگم اول هر ماه اهداف همون ماه رو مشخص کنم ...ماه به ماه 

مثلا من تو ماه اردیبهشت چه کارهای قراره انجام بدم اخر ماه هم بهتر می تونم خودمو تحلیل کنم و بفهمم 

چقدر از برنامه هامو تونستم انجام بدم .


حالا میریم سراغ اهداف اردیبهشت دوست داشتنی : 


1- ثبت نام در باشگاه انقلاب 

2-ثبت نام در یکی از گروه های کوه نوردی تهران و رفتن به کوه و خرید وسایل مربوطه 

3-ارسال رزومه به یک شرکت

4- حفظ نمودن بلاک کردن عشق ممنوعه در اینستا و تلگرام 

5-تموم کردن کتاب راز سایه و انجام همه ی تمرین های عملی 

6-تموم کردن کتاب شجاعت از دبی فورد 



آخر هر ماه مشخص می کنم که به چند تا از این اهداف عمل کردم .امیدوارم پایان اردیبهشت جلوی همشون

 تیک بخوره :)

به نام خدای سرشار از لطف و مهربانی
دختری 27 ساله ...ساکن تهران


از جهانی پر هیاهو به گوشه ی دنجی پناه آورده ام ...


آدرس اینستاگرام : sheidaei_1989


Designed By Erfan Powered by Bayan