گل بهار

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

پذیرش

سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۲ ق.ظ
شاید وارانه به نظر برسه ولی اولین قدم برای حل کردن مشکلات پذیرش زندگیمونه

چیزی که من خیلی توش ضعف دارم ...
اگه نخوای بپذیری چی برات می مونه ؟
یه چیزهای هست که می تونی تغییر بدی ...یه یا علی بگو و پاشو ..ولی با چیزهای
 که وجود داره و دست تو هم نیست میخوای چیکار کنی ؟
میخوای فرار کنی ؟ تاکی ؟ میخوای نپذیری و تا ابد درگیرش باشی ...
بابا گذشته تموم شده رفته ....هر چی که توش بوده ...هر اتفاقی که توش افتاده ...
ولی تا گذشته رو نپذیری نمی تونی آروم بگیری ...تا نفهمی ...تا درک نکنی همون
مشکلاتی که تو ازش فرار میکنی چی از تو ساختن ...نمیتونی هیچ چیزی رو درست
کنی گل بهار ....
گل بهار بپذیر ...
میدونم سخته ...میدونم این زندگی اونی نبود که تو همیشه آرزوشو داشتی ولی با
نپذیرفتنش چقدر میخوای افسرده باشی ...
میدونی اگه بپذیری ...اگه انرژیتو پس بگیری چی ها که نمی تونی کنی ...


وابستگی بسیار شدیدی به بابا داشتم ...انقدر شدید که هیچ وقت تصور مرگشو
نمی کردم ...میگفتم خدا میدونه که طاقتشو ندارم ...خدا هیچ وقت این درد رو حالا
حالاها به من نشون نمیده...
بابا میگفت ...میخندید ...شب خوابید...صبح دیگه بیدار نشد ...بابا هیچیش نبود
پس چی شد ؟ سکته قلبی ...
آمبولانس بهشت زهرا اومد بابا رو برد ... آی مردم بابای 54 ساله من تا همین دیشب صیحیح و سالم بود ....من نه گریه کردم نه داد زدم
فقط وحشت زده رفتم خونه ی همسایه پایینی ...فردا تشییع جنازه نرفتم ...مسجد
نرفتم من نخواستم که مرگ بابا رو باور کنم ....نخواستم
دو سال کامل طول کشید تا از این بحران بیام بیرون ...
اگه من همون روز فرار نمی کردم و 6 ساعت بالا سر بابا وایمیسادم ...داد میزدم
خودمو میکشتم ولی باور می کردم ...باور می کردم بابا رفت . می تونستم اون 2 سال رو زندگی کنم ...
اگه من تشییع جنازش میرفتم و بابا رو کفن پوش میدیدم ....میمیردم ...ولی میپذیرفتم ....
من نپذیرفتم ...



سخت ترین تمرینم بود  ...دفترتو باز کن...هر چیزی که الان تو زندگیت هست و سخته ...بنویس ...بپذیرش .

این چله گرفتن ها و دعا کردن ها خیلی خوبه ولی چشمام رو بستم و سرمو کردم و رو به اسمان و بهش گفتم ...
هر وقت خودت خواستی بده ...اگه هم نخواستی بهم نده ...من میپذیرم که همه چی دست خودته ..


بازم از پذیرش می نویسم :)



  • گل بهار

راز سایه

دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۲ ق.ظ

همیشه از اول دوست داشتم کتاب های رو بخونم که به زندگی الانم کمک می کنه

...بتونه عزت نفس مو بالا ببره و خیلی ساده تر حداقل یه تغییر تو زندگی و رفتارم

بده ...

تو کتاب های روانشناسی کتاب های دبی فورد خیلی کاربردیه ...

دارم کتاب راز سایه شو میخونم . به فصل پنجم رسیدم .تو فصل پنجم بهانه های

زندگی رو توضیح داده ...

خیلی اتفاق افتاده برای رفع مسوولیت یا زخم های عاطفی گذشته دیگران رو مقصر

شمردیم ...تو این فصل توضیح میده که مقصر شمردن دیگران چه پیامدهای داره ...


تو یکی از تمرین ها نوشته ...همه ی فرضیه های زندگی رو که احساس محدودیت

یا درماندگی یا به آرزوهایتان نمی رسید رو بنویسید ....

وقتی این لیست رو نوشتم دیدم چقدر زیاده شد ...


لیست بهانه ها :

-من آمادگی و شرایطشو ندارم .

-خیلی از فرصت ها از دست رفته .

.....و خیلی از بهانه های دیگه .


یه نگاه به این بهانه ها کردم به خودم گفتم من میخوام با این بهانه ها زندگی کنم ؟

قطعا نه

از خوندن این کتاب و تمرین هاش خیلی لذت میبرم .




چند روز بعدش تو تلگرام این پیام رو خوندم ....خیلی به دلم نشست ..

برای هر پیشرفت، جشن بگیر....

برای خود هدف های دست یافتنی تعریف کن،
و برای هر پیشرفت، جشن بگیر.
نکته مهم اینه که تعریف کردن اهداف دست یافتنی،
به آن معنا نیست که اگر به آن ها نرسی، حق داری خودت رو ملامت کنی، یا آن طوری که آرزویش را داری و برایش نقشه کشیده ای، به آن ها برسی.
می توان موفقیت های کوچک را جشن گرفت.
مثلاً برای خود به عنوان جایزه، هدایایی کوچک بخر.
آن هدیه هر چه که باشد، باید مطمئن شوی زمانی آن را به خود اهدا می کنی، که در حال جشن گرفتن موفقیتی هستی.
این باعث میشه که چنین تفکری در تو تقویت بشه که تو فرد فوق العاده ای هستی و لیاقت امتیازی را که دریافت می کنی، داری.




  • گل بهار

جعبه ی سایه

دوشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۳ ب.ظ

یه روز صبح از خواب بیدار میشی و بی حوصله ...حس انجام هیچ کاری رو نداری

وقتی میگردی دنبال علت این بی حوصلگی ها میبینی که نه اتفاق بدی افتاده نه

چیزی شده پس چرا انقدر بی حوصله ام ؟

امروز داشتم یه کتابی می خوندم به قسمت جالبه ش رسیدم ...

یه قسمت اون کتاب درباره ی جعبه ی سایه توضیح داده ...

جعبه ی سایه صدایی است که در سر ما هست ...این جعبه پر از تمامی افکار

سرکوب شده و همه داوری ها  و احساسات منفی ماست ..

ما در طول روز میزاریم این جعبه ی سایه برامون حسابی حرف بزنه و اصلا متوجه

تاثیر اون در روح و روانمون نیستیم ...


جعبه ی سایه به بیان ساده تر همون افکار منفی ماست ...

همه حرف های منفی ما هم غلط نیستن ...خیلی هاشون واقعیت های روز و

زندگی ما هست ...خیلی از خاطرات ...حرف ها ..حتی غیبت ها

ولی واقعا گفتن و تکرارشون چه فایده ای داره جز اینکه حال روز ما رو خراب کنه

و یه دفعه به خودمون میایم و میبینیم انقدر غرق این افکار شدیم که جز بی حوصلگی

و اعصاب خرد چیزی برامون نمونده ...


تو راستای پست پیش که کاغذ برنامه ریزی هر روزمو رو تخت وایبرد دوست داشتنی

میزنم ...این کاغذها هم دیروز بهش اضافه کردم ...





تاثیر جملات تاکیدی و مثبت خیلی زیاده ...حداقل خوبیش اینه که وقتی اینجا هستن

تو طول روز میبینمشون و چند بار با خودم تکرارشون می کنم :)


  • گل بهار

برنامه

جمعه, ۱۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ

میدونم که خیلی وقته ننوشتم ...میخواستم حالم خوب بشه بعدا بنویسم و دوباره

شروع کنم .تو این دوره خیلی اتفاق ها افتاد که نمیدونم از کجا بگم ...


"..گذشتن وقت ...نظری ...انتظار برای رسیدن به یه خواسته ...اصرار برای

رسیدن به یه خواسته ...اصرار و اصرار ...ناامیدی ...افسردگی ...درخواست از یه نفر

....کنار گذاشتن غرور ....اعصاب خوردی ....افسردگی ...ناامیدی ناامیدی ...


مهم نیست چی گذشت هر چی گذشت تموم شده و رفت ...

یکی از کارهای مثبتی که تو این مدت انجام دادم ...برنامه ریزیه

برنامه ریزی و عادت به برنامه ریزی موثرترین کاریه که باعث میشه روزها بی هدف

نگذرن ...

هر شب برنامه ی فردا رو با ذکر ساعت اجرای هر برنامه تو کاغذ کوچولوهام

می نویسم و میچسبونمش به تخته وایبرد دوست داشتنی م ....

از ساعت بیدار شدن شروع میشه و ریز ریز میگذره تا به شب


اولین قدم داشتن یه برنامه ی عالیه دومین قدم که خیلی مهم تره عمل به اون برنامه

و سومین قدم نوشتن از نحوه ی عملکرد اون برنامه

یه سررسید مخصوص برنامه هام کنار گذاشتم آخر شب اون کاغذ کوچولوهای هر

روز رو میچسبونم به هر برگ مخصوص به اون روز و در اون صفحه از نحوه ی عملکرد

اون برنامه می نویسم ...


  • گل بهار