گل بهار

جمعه

* امروز روز تمیز کردن اتاق و خرید بود ...کلا تو طول هفته که ادم وقت نمی کنه

کمدها و لباساشو مرتب کنه ...مییفته برای صبح های جمعه ...

امروز صبح جمعه اش که اینطوری گذشت ...بعداظهرش هم خرید از کتونی و شال و

بلوز گرفته تا نسکافه و ....

شبش هم که میشه الان ...




*زندگی خیلی زود میگذره ...خیلی زودتر از اونچه که ادم فکر می کنه ...امروز داشتم

فکر می کردم من شد 26 سالم ...چقدر زود ...انگار همین دیروز بود که 12 سالم

بود که مادربزرگ فوت کرد ...همین دیروز بود دبستانی بودم و موقع ها امتحان

سرمو برگردوندم و از پنجره ها کبوترها رو نگاه می کردم ...

اون روز رو قشنگ  یادمه ....

و فرداها هم می گم انگار همین دیروز بود که وبلاگ داشتم و توش می نوشتم ...

فقط ترسم از یه روزه ...روزی بشه که بگم انگار همین دیروز بود که مامان بود


زمان خیلی زودتر از اون چیزی که هست میگذره ...اخرش هم ...وقتی به

اخرش فکر می کنی میبینی پس این چند روزه ارزش هیچ چیزی رو نداره ...


*دیشب یه خوابی دیدم ...خواب جالبی بود ...

خواب دیدم تو یه جاده و تو یه مسیر سخت من و مامان و یه عده ادم تو مینی بوس

در حرکتیم وسط های مسیر راننده ی مینی بوس که یه مرد بود میزاره میره ...

ما تو اون مینی بوس می مونیم که چون مرد نبود یه خانمه میشینه پشت فرمون

من دایم نگران بودم که با یه زنی که رانندگی بلد نیست تو این جاده ی سخت

چطوری میرسیم ....خیلی ترسیده بودم و نگران که یه دفعه دو دقیقه بیشتر طول

نکشید که رسیدم به خونه هامون ...در واقع اونجا پشت خونه هامون بود ...

مسیر خیلی نزدیک بود ...

خودم این جوری تعبیرش کردم ...اون جاده و سختی هاش ....سختی های زندگی

بود که برعکس اینکه همیشه فکر می کنم همیشه این سختی ها  هست ولی

خیلی زود به ارامش تبدیل میشه و از بین میره ...

ولی خیلی جالب بود ...

ایشالا تعبیر من درست باشه ...

سید نصر الدین

*امروز پنجشنبه 12 تعطیل میشیم ...منم از اون ور گفتم برم امامزاده سید نصرالدین

...دقیقا پارسال این موقع ها بود که خالم این امازاده رو به من معرفی کرد ....

از وقتی که رفتم عاشقش شدم ...خیلی امامزاده کوچیک و غریبیه ...خیلی

یه امامزاده خیلی قدیمیه و خیلی هم خلوته

امروز با خودم قرار گذاشتم هر پنج شنبه برم ...درست روبروی مترو خیام هست ..

خوش مسیره ...

امروز وقتی رفتم داشتم قران می خوندم که دیدم یه خانمه اومد ...من دقیقا روبروی

ضریح نشسته بودم ...خانمه شروع کرد به گریه ...یه دفعه شروع کرد داد زدن

گریه ...داد ...جیغ ....همه قاطی شد ...میگفت شفای مریض منو بده ...بنده خدا یه

بچه سه ساله داشت که سرطان خون گرفته بود ...از اونورش هم برادرش مریض

بود ...ناخودآگاه وقتی داشت بلند بلند گریه می کرد و حرف میزد همه اونجا گریه

 شون گرفت ...واقعا خیلی سخت بود ...

خدا حاجتشو بده ...خدا شفاشون بده ...


*پنج شنبه ها که زود ادم تعطیل میشه خیلی حس خوبی داره ...


*امروز وقتی از سرکار اومدم ...یه حس آشپزی بهم دست داده بود ...اول بلند شدم

حلوا درست کردم دادم خیرات برای بابا ...خواهر و بچه ها هم اینجا بودن ...

بعد بلند شدم یه سوپ خوشمزه درست کردم ...تعریف از خود نباشه سوپ های من

خیلی خوشمزس :)))))

کیک هم می خواستم درست کنم که بمونه واسه فردا ...


*امروز تو امامزاده یه دفعه یه خانمه دو تا ساک اورد بغل دست من گذاشت و به

من گفت میشه حواستون به اینا باشه من میرم دستشویی و برمیگردم ...منم

یه دفعه گفتم باشه وقتی رفت یه دفعه خیلی ترسیدم ...گفتم نکنه بمبی ..چیزی

توش باشه :)))))))

والا ....تا اومد خلاصه قلبم ریخت :)



ابی جونم

* چون اینجا که من کار میکنم کارهای حسابداری بقیه شرکت ها رو انجام میدن ..

یه جور حسابرسیه ...

از طرف یه شرکت دیگه یه آقایی که کارهای مالیشون رو اونجا انجام میدن امروز

اومده بود ...از اون روزی که من رفتم چند بار دیده بودمش ...خیلی آقای خوب و

مودبی بود ...

امروز که داشتم کار می کردم بهم چایی تعارف کرد گفت من اسم شما رو نمیدونم

گفتم ... هستم ...

گفت چه فامیلی قشنگی ...من از ....خیلی خاطره دارم ...یواش پیش

خودش گفت از ابی از ....از .... یه دفعه دیدمکه بابای منه ...اون اسم ها 

هم عموی من هستن ...یه دفعه تعحب کردم گفتم ....اسم بابای منم...هست

گفت همونی که فوت کرد ...گفتم اره ...یه دفعه منطقه ی خونمون رو گفت ...

حتی آدرس خونمون ...اسم عموم ...عمه ام ...همه چی ...

خیلی تعجب کردم ....گفت من همسایه بچگی های مادربزرگت بودیم ...

دوست بابام ...برادرش هم دوست صمیمی بابام ...

گفت من با ابی خیلی خاطره ها دارم ...هنوزم باورم نمیشه ابی مرده ...


هم تعجب کرده بودم ...هم خوشحال شده بودم ...هم اشک داشت از چشمام

می یومد ...هم دلم پر کشیده بود برای ابی ....

گفت تو پارک لاله دیده بودمش آخری ها ....بابا پارک لاله رو خیلی دوست داشت

همیشه میرفتیم پارک لاله ...جمعه ها


هر چقدر سعی کردم گریه نکنم ...ولی وقتی داشت از بابا میگفت اشکام دیگه

اومد ...

بابا خیلی مردم دار بود ...خیلی ... با همه سن خو می گرفت ...با همه صمیمی

میشد ...ارتباط عمومی خیلی بالایی داشت ...


 ابی جونم ....ابی نازنینم ....

خیلی دلم برات تنگ شده ....خیلی بی معرفت ....


کلا امروزیه روز خاص بود برام ...

خیلی از دیدنش خوشحال شدم ...خیلی ...خیلی با اوردن اون خاطره ها و یاد بابا


یه فاتحه برای ابی من بخونید

مرسی ...


احوالات

*وقتی میبینم بعضی از آدم ها یه شرایط خیلی سخت دارند ...می ترسم ..

مثلا وقتی میبینم یه جوون سی ساله فوت کرده یه بچه یه ساله هم داره ...خب

خیلی سخته ادم همسرش فوت کنه و یه بچه یه ساله هم بمونه ...

یا جمعه از یه پیمرده شنیدم که میگفت دامادم 10 سال مریض بوده ...تو رختخواب

دختر من 10 سال ازش پرستاری کرد ...تا همین چند وقت پیش فوت کرد ....

خب خیلی صبر میخواد ...خیلی توان میخواد ...

وقتی اینجور ادم ها رو میبینم می ترسم بیشتر از توانم رو دوشم گذاشته بشه ...

شما هم از این ترس ها دارید ؟





*جمعه از شهروند یه کمپوت گیلاس خریدم...بعد خوش و خرم اومدم خونه بازش

کردم ...دیدم خیلی ریز هستن ...گفتم چرا گیلاس ها انقدر ریز شدن ...

بعد ترش هم بود ...گفتم عجب گیلاس های بیخودیه ...که مامانم اومده روشو

دیده میگه اینکه کمپوت آلبالوهه ...

یعنی من آلبالو و گیلاس رو از هم نمی تونم تشخیص بدم ...همچین آدمی ام :)





خواسته

* به نظر من ادم باید برای خودش یه "هدف" مشخص تعیین کنه ...

حالا یا هدف یا آرزو یا خواسته یا هر چیزی که میشه اسمشو گذاشت ...

ولی فقط یه هدف مشخص ...وقنی چند تا چیز رو با هم میخوای همزمان باید فکرتو

بزاری رو چند تا چیز و به هیچ کدومشم نمیرسی ...


ولی اگه فقط یه خواسته رو با " تعیین زمان " برای خودت مشخص کنی ...

و مهم ترین نکته اش اینه که هیچ وقت از رسیدن به اون خواسته ناامید نشی ...

چون خیلی از خواسته ها یه شبه نمیشه زمان میبره ولی تو تلاشتو برای رسیدن

به اون خواسته بکنی یه زمان مشخص هم انتخاب کنی ...

مثلا از این تاریخ تا این تاریخ من فقط به این خواسته م فکر می کنم و تمام تلاشمم

برای رسیدن به این خواسته می کنم و هیچ وقت هم ناامید نمیشم ...




گوشه ی قلبم ...

* خیلی موقع ها ما قدر همین الانمون رو نمی دونیم ...انقدر درگیر نداشته ها و

آرزوهامون هستیم که اصلا نمی دونیم الان چی داریم ...الان باید از چی لذت ببریم

الان باید از چی خوشحال باشیم ...

موقعی می فهمیم که اون شرایط ...اون دوره رو از دست بدیم .

چند سال پیش دلم می خواست الان بشه ...الان دوست دارم بگذره و فردا بشه

امروز برگشتنی از سرکار تو مترو خوابم گرفت ...یه دفعه چشمامو باز کردم دیدم یه

ایستگاه مونده که برسم ...یه لحظه پیش خودم فکر کردم کاش زندگی هم الان

اینجوری میشد ...کاش می خوابیدمو یه چند سال دیگه بیدار میشدم...




* این متن قشنگیه ...از وبلاگ بهاره رهنما ...اگه حوصلشو داشتید بخونید



صبر کردم تا بابام خوابش ببره.

بعد رفتم سراغ سطل آشغال فلزی جلوی در خونه.

خم شدم تو سطل و همه‌ی آشغالارو زیر و رو کردم و دوباره پیداش کردم.

همون‌جا تو تاریکی کوچه وایسادم و زل زدم بهش.

تَن فلزیش تو تاریکی برق میزد.

با خودم گفتم اصلا این چیه؟ به چه دردی میخوره؟ شک ندارم که اگه یه شب سرد زمستون، از دستای اون نمیگرفتمش؛ الان یه گوشه‌ی یه جعبه ابزار فلزی افتاده بود و هیچ وقت، هیچ کس، وسط یه کوچه واینمیستاد و اینجوری بهش خیره نمیشد!

یه چیزیه شبیه انبردست! دسته‌ش روکشای پلاستیکی قرمز نداره، کلش فلزیه. راستش نمیدونم مصرف اصلیش چیه. من باهاش همیشه در لاکامو باز میکنم. اونایی که یه مدته نزدمشون و درشون خیلی سفت شده و راحت باز نمیشه.

انگار همیشه یه گوشه ی یه انباری، تو یکی از خونه‌های شهر منتظر بوده تا یه شب من از دستای یه آدم دیگه بگیرمش و بودنش یه معنی دیگه پیدا کنه. انگار همیشه گوشه ی اون انباری منتظر من بوده. منتظر شب مهمونی! آخرین مهمونی! آخرین مهمونی که تو خونشون گرفت و دعوتم کرد، تو یه شب زمستون بود. من دیر رسیدم. نشسته بود رو پله‌های جلوی در ساختمون خونشون تا برم. یه پوستیژ سیاه براق گذاشته بودم رو سرم و یه عینک ویفر سیاه زده بودم. ترکیبشون با پیرهن چهارخونه ای که تنم بود معرکه بود.

وقتی میخواست بره پایین شامو از پیک رستوران تحویل بگیره، پرسید: باهم بریم؟ اون روزا یه حالی داشتم که خیال میکردم همه جای دنیارو باید با اون برم. خیال میکنم خاصیت عشق همین حال عجیب غریبیه که تو دل آدم میریزه. همین که باعث میشه فکر کنی خیلی قوی شدی. اونقدر قوی که میتونی از پسِ یه کار خیلی مهم بربیای. یه کاری به اهمیت دوست داشتن یه آدم حتی بیشتر از خودت.

وقتی داشتیم از پله‌ها میرفتیم پایین، اون یه پله  جلوتر از من قدم برمیداشت و من زل زده بودم به گردن سفید استخونیش. یه لحظه از خودم پرسیدم: من اینجا چه غلطی میکنم؟!

من، اینجا، تا خرخره غرق عشق مردی که، همین یه هفته پیش سر یه کوچه ی خلوت تو چشمام نگاه کرد و گفت میخواد از یه موضوع مهم باهام حرف بزنه و بعد رنگ صورتش مثل گچ سفید شد و بهم گفت مادرش به پدرش خیانت میکنه و تنها کسی که این قصه رو میدونه اونه چه غلطی میکنم؟!

تو پاگرد سوم وقتی واسه بار سوم از خودم پرسیدم "من اینجا چه غلطی میکنم"؟! یه لحظه حس کردم این جای غلط، درست‌ترین جاییه که تو همه‌ی عمرم وایسادم. مثل این بود که یه کسی از تلخی زندگیش به من پناه آورده بود و من این حس غمگین خوش طعمو دوست داشتم. پناه یه آدم دیگه بودن حال عجیبی داره! مثل اینه که درد و لذتو باهم ریخته باشن تو یه لیوان و هم زده باشن و تو یه جا همشو سر کشیده باشی!

چراغای پارکینگو که روشن کرد تازه دید من با یه پیرهن کوتاه چارخونه بدون هیچ بالاپوشی راه افتادم دنبالش.

گفت: دیوونه شدی تو؟ الان یخ میزنی!

دیوونه شده بودم و یخ نمیزدم. اون روزا گرم یه چیزی بودم که هیچ سرمایی حریفش نمی شد. خودشم چیزی نداشت که بده بپوشم. بغلم کرد و من دوباره چراغای پارکینگو خاموش کردم. اون لحظه فکر میکردم من درست همون جای زندگیم وایسادم که همیشه دلم میخواسته وایسم. یه جایی که فقط میتونست مال من باشه. بهش گفتم یه چیزی بهم بده که یادگاری نگهش دارم. یه چیزی که هروقت نگاش میکنم یاد اون شب و اون لحظه و اون حس بیفتم. یه جوری نگام کرد که انگار داره به فوتوژنیک‌ترین دیوونه‌ی دنیا نگاه میکنه. جیباشو گشت. فقط کلید خونشون بود و پول.

گفت: چیزی ندارم آخه.

فقط نگاهش کردم.

گفت: خب یه لحظه صبر کن...

رفت تو انباری کنار پارکینگ که پر از کارتون و خرت و پرت بود. دو دقیقه بعد با یه چیزی برگشت که شبیه انبردست بود. دستش روکشای پلاستیکی قرمز نداشت. کلش فلزی بود.

گفت: ببخشید دیگه... فقط همینو تونستم پیدا کنم.

هردومون زدیم زیر خنده. چقدر اون عضو جعبه ابزار که حتی نمیدونم اسمش چیه تو اون لحظه از نگاهم قشنگ بود. اون شی فلزی شبیه انبردست بین دستام برق میزد. اصلا همه ی دنیا پیش چشمام برق میزد.

تو روزای آخر زمستون اون رابطه تموم شد.

من اونقدرا محکم نبودم که بتونم پناه اون و تلخیاش باشم و اونم دلش نمیخواست یه پناهنده باشه. انگار از اعتراف بی‌اراده ش سر اون کوچه‌ی خلوت پشیمون شده بود. فکر کرده بود تصویر بدی از خودش پیش چشمای من کشیده و من دیگه نمیتونم اون تصویرو دوست داشته باشم. من بلد نبودم براش توضیح بدم درددل اون شبش سر اون کوچه و رنگ پریدگی صورتش نتونسته احساس منو عوض کنه. من روبه‌روی اتفاقی که برای دلم افتاده بود و روبه روی تلپاتی عمیقی که بین من و اون آدم وجود داشت شوکه و منفعل بودم. اونقدر منفعل که نشسته بودم و فقط نگاه میکردم تا زندگی راه خودشو بره. انرژی جنگیدن نداشتم. انرژی تصمیم گرفتن و تغییر دادن.

یه روز تو همون بدحالی و بهت زدگی؛ بابام بهم گفت: ببین بابا... همه چی تموم شد. عکس... نوشته... یادگاری... هرچی داری بریز بره و بلند شو دوباره زندگی کن... مثل من احمق و احساساتی نباش... میبازی!

انگار شک نداشت منم مثل خودش احمق و احساساتیم. مثل خودش که بعد ناهید دیگه هیچ وقت نتونسته بود عکس و نوشته و یادگاری و هر چی که ازش مونده رو بریزه بره و بلند شه دوباره زندگی کنه.

من اونقدر احمق و احساساتی بودم که آخر شب وقتی بابام خوابش برد رفتم دوباره اون شی فلزیو که حتی نمیدونم اسمش چیه رو از تو سطل آشغال فلزی جلوی در خونمون برداشتم و انداختمش تو جعبه‌ی لاکام.

هنوزم وقتی باهاش در لاکامو باز میکنم به دختری فکر میکنم که نتونست تنها عشق زندگیشو پیش خودش نگه داره. به مردی فکر میکنم که درد بزرگ همه‌ی سالهای زندگیشو یه شب سر یه کوچه با یه جمله به کسی که عاشقش شده بود گفت و بعد پشیمون شد. به لحظه‌هایی فکر میکنم که همه‌ی دنیا پیش چشمای یه دختر بیست و دوساله برق میزد.

به خودم فکر میکنم.

به خودم که بعد اون اتفاق دیگه هیچ وقت نشد با یه پیرهن برم تو سرما و حس کنم دلم گرمه‌‌ گرمه و هیچ سرمایی اذیتم نمیکنه.

به خودم فکر میکنم که دلم نمیخواد بلند شم و دوباره زندگی کنم.

حتی گاهی به این فکر میکنم که اون، وقتی به جعبه ابزار گوشه‌ی انباریشون نگاه میکنه یاد من میفته یا نه؟

وقتی منتظر پیک یه رستوران وایمیسته چی؟

اصلا منو هنوزم یادشه یا نه؟

هیچ وقت پیش میاد که واسه یه دختر دیگه، واسه یه کسی شبیه من از دردای بزرگش حرف بزنه و حالش جوری به هم بریزه که رنگ پریدگی صورتش تو تاریکی کوچه جیغ بکشه؟

به این فکر میکنم که اون بعد من زندگی میکنه یا نه؟!

انقدر فکر میکنم که از زدن لاکی که با هزار زحمت درشو باز کردم پشیمون میشم.

اصلا چه فرقی داره ناخنات رنگی باشن یا نه؛ وقتی حال نداری بلند شی و دوباره زندگی کنی!

 

سحر ببران

 


آرزو

*رفتم گوشیمو گرفتم ...موقع پیاده شدن از تاکسی از جیبم افتاده بود دم یه مغازه

یکی هم پیداش می کنه و میبره میده به مغازه داره ...

ولی تاچش از کار افتاده ...خدا میدونه چند نفر لقتش کردن :))

رفتم به تعمیرات موبایل نشون دادم یکی گفت 70 تومن برای تعویض تاچ ...

حیف شد 70 تومن پول :(


*کار حسابداری ...خیلی خیلی سخته ...اصلا فکرشو نمی کردم اینطوری باشه ...

بعد اونجا اون مدیر مالیه هر چی توضیح میده میگه اینا رو خوندید ...میگم اره

اخه ادم که چیزی از دانشگاه یاد نمیگیره ...


مثلا من اصول حسابداری رو ترم اول با نمره ی 11 پاسش کردم:) اونم 5 سال پیش

خب من یادم نمیاد دیروز ناهار چی خوردم ...بعد صورت مالی 5 سال پیش رو یادم

بیاد ....نه خداییش

حالا اصول حسابداری رو کتابشو داشتم دراوردمش از امشب نیم ساعت بخونمش ...


حسابداری خیلی شغل سختیه ...

حالا خدا رو شکر می کنم نرفنم کلاس ثبت نام کنم ...2 میلیون بدم ..

فهمیدم که اصلا هیچ علاقه ای به حسابداری ندارم ...خدایی این همه ترازنامه و

اظهار نامه و ....اینا رو ادم میبینه اصلا وحشت می کنه .




*امروز از سرکار برگشتم یه کیک خوشمزه درست کردم ....وقتی یه چیزی که دوست

دوست داری رو درست می کنی ....یه غذا ...یه کیک ...خیلی حس خوبی بهت دست میده ..


*فاطمه یه عکس گذاشته تو تلگرامش ...شرحش اینه

تپش قلب و نفس کشیدن ملاک نیست ..اگر هنوز توی دلت آرزوهایی هست که از

فکر رسیدن بهشون سر ذوق  میایی زنده ای


خیلی این جمله رو دوست داشتم ....

یه آرزو باید داشته باشی ...یه آرزویی که براش بجنگی ...یه آرزویی که وقتی

حسش می کنی خوشحالت کنه ...



امروز

اگه بگم امروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود دروغ نگفتم ...

امروز خیلی نحس بود ...خیلی

برعکس اون روز که دفتر روزنامه رو همه رو درست نوشتم امروز دفتر کل رو هی اشتباه

میکردم ...یه دفعه مدیرمون عصبانی میشد ...

موقع ناهار نشستم خیلی گریه کردم ...اصلا انگار دلم انقدر پره که با کوچیکتریم چیزی

میشکنه ...میبره ...

ولی بعد از ناهار مدیرمون مهربون شد و شروع کرد حرف زدن و ...

اون ادم بدی نیست ...من حواسم پرته ...


نمیدونم چه حکمتیه هر وقت دلم میگیره یاد بابا میفتم و گریه می کنم یا اگه جای مثل مترو

و ...باشم که نتونم گریه کنم بغض می کنم ...

اصلا این ده روزه که رفتم سرکار هر روز گریه می کنم ....هر روز

نه اینکه بگم کارش بده ...نه ...

اصلا نمیدونم چه مرگمه ....


من واقعا خیلی دلم برای بابا تنگ شده ....حتی الان که دارم تایپ می کنم اشکام داره

میریزه ...خیلی دلم براش تنگ شده ....خیلیییییییییی ....حس می کنم اگه بود پشتم بود

پناهم بود ....نمیزاشت اینطوری باشم ....

اصلا وقتی یاد دستاش می یفتم جیگرم می سوزه ...


وقتی اومدم خونه ....انقدر کلافه بودم ...کیفم رو گشتم که گوشیمو دربیارم دیدم گوشیم

نیست ....وای خدا همینو کم داشتم ...بلند شدیم با مامان رفتیم کلانتری ....اونجا فرم

پر کردیم ....

هی به گوشیم زنگ می زدم در دسترس نبود ...

برگشتیم خونه ...اونجا فرم دادن گفتن کجا گم شده گفتم مترو شریعتی ...گفت فردا برو

همونجا ...

برگشتیم خونه ....داغون بودم ...

دوباره به گوشیم زنگ زدم ....دیدم بوق میخوره ...تعجب کردم

بعدش یه خانمه تماس گرفت ...گفت خانم شما گوشیتون رو گم نکردید ؟ گفتم اره

گفت من گوشیتونو پیدا کردم ...دیگه نتونستم حرف بزنم گریم گرفت ...نه به خاطر گوشیم

به خاطر ....

گوشی رو دادم به مامان ...به مامان گفته بود روبروی مترو گوشیم پرت شده زمین

درب مغازه اونجا ...ولی ال سی دیش انگار خراب شده ...گفت نشکسته ولی رنگی

رنگی میشه ....

حالا فردا صبح قراره وقتی تو سرکارم برم بگیرم ....


اینم از امروز ...

خونه

*امروز روز جمعه ی خوبی بود ...صبح با مامان رفتیم امامزاده ...ناهار رو اونجا خوردیم

و بعدش وارد حرم شدیم ...نماز خوندیم و زیارت ...بعد هم بر گشتیم .

امروز داشتم مامان رو نگاه می کردم ...انگار ریزتر از بقیه روزها ...داشتم بهش نگاه

میکردم اون صرفا یه انسان نیست ...تمام دنیای منه ...یه فرشته س ...یه فرشته ی

 واقعی یه همدم خیلی خیلی بزرگ ...

چه خوبه که دارمت مامان ...چه خوبه که وجودت برای من طلاست .

اگه تنهام ...اگه بابا رفت ...اگه برادری نیست ...ولی تو هستی و من به داشتنت افتخار

می کنم .


*چقدر وبلاگمو دوست دارم ...حس می کنم یه خونس ...مخصوصا از موقعی که

اومدم بلاگ یه حس تازگی داره ...یه خونه ی که می نویسی ...یه خونه ی که به

دوستات سر میزنی اگه یه مشکلی داشته باشی اونا میان پیشت ...

تو این هفت سال ریز به ریز زندگی و جزییاتشو نوشتم ...

یه خونه ی سبز ...

به قول خسرو شکیبایی :



به نظر من یه خونه هرجایی میتونه باشه

میتونه بالای یه ساختمون بلند باشه

میتونه تویه کوچه ی قدیمی که زیر یه بازارچه هست یاشه

میتونه بزرگ یا میتونه کوچیک باشه

میتونه برای هرکی مفهومی داشته باشه

یا هر رنگی داشته باشه


میتونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه

میتونه رنگ قرمز یا به رنگ ….

ولی من ینی بهتر بگم ما

معتقدیم خونه هرچی که باشه

باید سبز باشه بله سبز و همیشه سبز

روزمرگی

*حالا اول کاری به من دفتر روزنامه دادن که بنویسم ...دفتر روزنامه هم یه ویژگی

داره که اصلا نباید اشتباه بشه ...یعنی یه عدد رو غلط بنویسی یا یه بدهکار رو

بنویسی بستانکار ...دیگه داغون میشه .

حالا هزار تا عدد یه رقم هم نباید اشتباه بشه ...اعداد هم همه میلیونی ...

وقتی سحر داشت بهم توضیح میداد گفت اصلا فکر اشتباه نوشتن هم نباید بکنی ..

خیلی سخت بود ...

دیروز همه رو نوشتم ...اصلا امروز  بود که باید جمع می بستم ...جمع همه ی بدهکارها

و جمع همه ی بستانکارها باید با هم جور درمیومد ...مدیر مالی اخرش اومد چک کرد

همه رو درست نوشته بود ...بدون حتی یه غلط ...اونم برای اولین بار


برای خودم خیلی جالب بود ...فکرشو نمی کردم ...ولی کلی استرس گرفته بودم




*تصمیم گرفتم حالا فعلا تا بعد از عید برم ببینم خوشم میاد یا از پسش برمیام

اگه دیدم اره ...باید تو این زمینه پیشرفت کنم ...سال دیگه حتما باید برای ارشد

حسابداری شرکت کنم ...

افسوس اینکه پارسال پیام نور شرکت کردم ...اگه ازاد شرکت می کردم اون پول

کلاس کنکور رو میدادم واسه ازاد حتما قبول میشدم ...گند بزنه به این پیام نور

که هم قبولی توش مصیبته ...هم درس خوندن توش


*امروز ده بار بغض کردم ...چند بار اول صبح ...تو مترو ...تو خونه ...نمیدونم چم

شده ...دلم گرفته


*امروز مدیر مالی یه فلش بهم داد گفت فیلم شهرزاد تا قسمت 6 توشه ...

بریز تو لب تابت ..


*زنگ زدن به فاطمه رو خیلی دوست دارم ...

کلا فاطمه رو خیلی خیلی دوست دارم با اینکه اون کرمانشاهه و من تهران ولی

این فاطمه از دوست داشتن من نسبت به اون هیچ وقت کم نکرده و نمی کنه



Designed By Erfan Powered by Bayan