گل بهار

به نام خدای سرشار از لطف و مهربانی
دختری 26 ساله ...ساکن تهران


آدرس اینستاگرام : sheidaei_1989
آدرس کانالم: ravanshenasi10@

آرزو

سه شنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۳۴ ب.ظ

*رفتم گوشیمو گرفتم ...موقع پیاده شدن از تاکسی از جیبم افتاده بود دم یه مغازه

یکی هم پیداش می کنه و میبره میده به مغازه داره ...

ولی تاچش از کار افتاده ...خدا میدونه چند نفر لقتش کردن :))

رفتم به تعمیرات موبایل نشون دادم یکی گفت 70 تومن برای تعویض تاچ ...

حیف شد 70 تومن پول :(


*کار حسابداری ...خیلی خیلی سخته ...اصلا فکرشو نمی کردم اینطوری باشه ...

بعد اونجا اون مدیر مالیه هر چی توضیح میده میگه اینا رو خوندید ...میگم اره

اخه ادم که چیزی از دانشگاه یاد نمیگیره ...


مثلا من اصول حسابداری رو ترم اول با نمره ی 11 پاسش کردم:) اونم 5 سال پیش

خب من یادم نمیاد دیروز ناهار چی خوردم ...بعد صورت مالی 5 سال پیش رو یادم

بیاد ....نه خداییش

حالا اصول حسابداری رو کتابشو داشتم دراوردمش از امشب نیم ساعت بخونمش ...


حسابداری خیلی شغل سختیه ...

حالا خدا رو شکر می کنم نرفنم کلاس ثبت نام کنم ...2 میلیون بدم ..

فهمیدم که اصلا هیچ علاقه ای به حسابداری ندارم ...خدایی این همه ترازنامه و

اظهار نامه و ....اینا رو ادم میبینه اصلا وحشت می کنه .




*امروز از سرکار برگشتم یه کیک خوشمزه درست کردم ....وقتی یه چیزی که دوست

دوست داری رو درست می کنی ....یه غذا ...یه کیک ...خیلی حس خوبی بهت دست میده ..


*فاطمه یه عکس گذاشته تو تلگرامش ...شرحش اینه

تپش قلب و نفس کشیدن ملاک نیست ..اگر هنوز توی دلت آرزوهایی هست که از

فکر رسیدن بهشون سر ذوق  میایی زنده ای


خیلی این جمله رو دوست داشتم ....

یه آرزو باید داشته باشی ...یه آرزویی که براش بجنگی ...یه آرزویی که وقتی

حسش می کنی خوشحالت کنه ...



  • گل بهار

امروز

يكشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۰۱ ب.ظ

اگه بگم امروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود دروغ نگفتم ...

امروز خیلی نحس بود ...خیلی

برعکس اون روز که دفتر روزنامه رو همه رو درست نوشتم امروز دفتر کل رو هی اشتباه

میکردم ...یه دفعه مدیرمون عصبانی میشد ...

موقع ناهار نشستم خیلی گریه کردم ...اصلا انگار دلم انقدر پره که با کوچیکتریم چیزی

میشکنه ...میبره ...

ولی بعد از ناهار مدیرمون مهربون شد و شروع کرد حرف زدن و ...

اون ادم بدی نیست ...من حواسم پرته ...


نمیدونم چه حکمتیه هر وقت دلم میگیره یاد بابا میفتم و گریه می کنم یا اگه جای مثل مترو

و ...باشم که نتونم گریه کنم بغض می کنم ...

اصلا این ده روزه که رفتم سرکار هر روز گریه می کنم ....هر روز

نه اینکه بگم کارش بده ...نه ...

اصلا نمیدونم چه مرگمه ....


من واقعا خیلی دلم برای بابا تنگ شده ....حتی الان که دارم تایپ می کنم اشکام داره

میریزه ...خیلی دلم براش تنگ شده ....خیلیییییییییی ....حس می کنم اگه بود پشتم بود

پناهم بود ....نمیزاشت اینطوری باشم ....

اصلا وقتی یاد دستاش می یفتم جیگرم می سوزه ...


وقتی اومدم خونه ....انقدر کلافه بودم ...کیفم رو گشتم که گوشیمو دربیارم دیدم گوشیم

نیست ....وای خدا همینو کم داشتم ...بلند شدیم با مامان رفتیم کلانتری ....اونجا فرم

پر کردیم ....

هی به گوشیم زنگ می زدم در دسترس نبود ...

برگشتیم خونه ...اونجا فرم دادن گفتن کجا گم شده گفتم مترو شریعتی ...گفت فردا برو

همونجا ...

برگشتیم خونه ....داغون بودم ...

دوباره به گوشیم زنگ زدم ....دیدم بوق میخوره ...تعجب کردم

بعدش یه خانمه تماس گرفت ...گفت خانم شما گوشیتون رو گم نکردید ؟ گفتم اره

گفت من گوشیتونو پیدا کردم ...دیگه نتونستم حرف بزنم گریم گرفت ...نه به خاطر گوشیم

به خاطر ....

گوشی رو دادم به مامان ...به مامان گفته بود روبروی مترو گوشیم پرت شده زمین

درب مغازه اونجا ...ولی ال سی دیش انگار خراب شده ...گفت نشکسته ولی رنگی

رنگی میشه ....

حالا فردا صبح قراره وقتی تو سرکارم برم بگیرم ....


اینم از امروز ...

  • گل بهار

خونه

جمعه, ۱۱ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۵۲ ب.ظ

*امروز روز جمعه ی خوبی بود ...صبح با مامان رفتیم امامزاده ...ناهار رو اونجا خوردیم

و بعدش وارد حرم شدیم ...نماز خوندیم و زیارت ...بعد هم بر گشتیم .

امروز داشتم مامان رو نگاه می کردم ...انگار ریزتر از بقیه روزها ...داشتم بهش نگاه

میکردم اون صرفا یه انسان نیست ...تمام دنیای منه ...یه فرشته س ...یه فرشته ی

 واقعی یه همدم خیلی خیلی بزرگ ...

چه خوبه که دارمت مامان ...چه خوبه که وجودت برای من طلاست .

اگه تنهام ...اگه بابا رفت ...اگه برادری نیست ...ولی تو هستی و من به داشتنت افتخار

می کنم .


*چقدر وبلاگمو دوست دارم ...حس می کنم یه خونس ...مخصوصا از موقعی که

اومدم بلاگ یه حس تازگی داره ...یه خونه ی که می نویسی ...یه خونه ی که به

دوستات سر میزنی اگه یه مشکلی داشته باشی اونا میان پیشت ...

تو این هفت سال ریز به ریز زندگی و جزییاتشو نوشتم ...

یه خونه ی سبز ...

به قول خسرو شکیبایی :



به نظر من یه خونه هرجایی میتونه باشه

میتونه بالای یه ساختمون بلند باشه

میتونه تویه کوچه ی قدیمی که زیر یه بازارچه هست یاشه

میتونه بزرگ یا میتونه کوچیک باشه

میتونه برای هرکی مفهومی داشته باشه

یا هر رنگی داشته باشه


میتونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه

میتونه رنگ قرمز یا به رنگ ….

ولی من ینی بهتر بگم ما

معتقدیم خونه هرچی که باشه

باید سبز باشه بله سبز و همیشه سبز

  • گل بهار

روزمرگی

پنجشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۴۸ ب.ظ

*حالا اول کاری به من دفتر روزنامه دادن که بنویسم ...دفتر روزنامه هم یه ویژگی

داره که اصلا نباید اشتباه بشه ...یعنی یه عدد رو غلط بنویسی یا یه بدهکار رو

بنویسی بستانکار ...دیگه داغون میشه .

حالا هزار تا عدد یه رقم هم نباید اشتباه بشه ...اعداد هم همه میلیونی ...

وقتی سحر داشت بهم توضیح میداد گفت اصلا فکر اشتباه نوشتن هم نباید بکنی ..

خیلی سخت بود ...

دیروز همه رو نوشتم ...اصلا امروز  بود که باید جمع می بستم ...جمع همه ی بدهکارها

و جمع همه ی بستانکارها باید با هم جور درمیومد ...مدیر مالی اخرش اومد چک کرد

همه رو درست نوشته بود ...بدون حتی یه غلط ...اونم برای اولین بار


برای خودم خیلی جالب بود ...فکرشو نمی کردم ...ولی کلی استرس گرفته بودم




*تصمیم گرفتم حالا فعلا تا بعد از عید برم ببینم خوشم میاد یا از پسش برمیام

اگه دیدم اره ...باید تو این زمینه پیشرفت کنم ...سال دیگه حتما باید برای ارشد

حسابداری شرکت کنم ...

افسوس اینکه پارسال پیام نور شرکت کردم ...اگه ازاد شرکت می کردم اون پول

کلاس کنکور رو میدادم واسه ازاد حتما قبول میشدم ...گند بزنه به این پیام نور

که هم قبولی توش مصیبته ...هم درس خوندن توش


*امروز ده بار بغض کردم ...چند بار اول صبح ...تو مترو ...تو خونه ...نمیدونم چم

شده ...دلم گرفته


*امروز مدیر مالی یه فلش بهم داد گفت فیلم شهرزاد تا قسمت 6 توشه ...

بریز تو لب تابت ..


*زنگ زدن به فاطمه رو خیلی دوست دارم ...

کلا فاطمه رو خیلی خیلی دوست دارم با اینکه اون کرمانشاهه و من تهران ولی

این فاطمه از دوست داشتن من نسبت به اون هیچ وقت کم نکرده و نمی کنه



  • گل بهار

لب تاب لعنتی

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۰۵:۲۱ ب.ظ

کلی از همه چی نوشتم پرید ............


وای دیوانه کنندس ....یه دفعه لب تاب لعنتی خاموش شد ...


  • گل بهار

پدر

دوشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۱ ب.ظ
امروز برای دومین بار به وبلاگی سر زدم که پدرشون تازه دست داده بودن ...
پدر ...


تو این دو سال و نیم که بابا رفت هیچ وقت نگفتم چرا ...با اینکه تحمل مرگ بابا
برام غیر قابل تحمل بود ....با اینکه بعد از فوت ناگهانی ...تو بدترین شوک ها قرار
گرفتم ...

همیشه میگم خدا کاش حداقل فرصت اینو به من میدادی که حداقل یک بار دعا کنم
و ازت بخوام که نره ...که نبریش ...ولی این فرصت رو بهم ندادی ...

بابای 54 ساله ی ...که شب سرحال  و صبحش بر اثر سکته ی قلبی دیگه
بیدار نشه ...
میدونم این فرصت رو بهم ندادی چون بابا باید می رفت ...

من هیچ وقت بهت نمی گم و نگفتم چرا بردیش ....چون تو خواستی ...
فقط تنها چیزی که یه دختر رو اذیت می کنه دلتنگیه ...

وقتی میره دیگه دلت آتیش میزنه برای دستاش ...وقتی دستاشو
تصور می کنی ...وقتی انگشتاشو تصور می کنی ....

دیگه دلت آتیش می گیره که فقط یه بار فقط یه بار بیاد و تو بغلش کنی و بگی
بابا تو نمی دونی چقدر دلم برات پر می زنه ....

 چقدر دلتنگی سخته ..


پدر یعنی پناه ...یعنی پشت یعنی تیکه گاه ...وقتی پدر از دست میدی ...می ترسی
چون دیگه پشت نداری ...
باید یادت باشه که جایگزین داشته باشی و گرنه می بری ....

باید خدا رو جایگزین کنی ....
وقتی پدر از دست میدی دیگه رابطه ات با خدا خیلی پررنگ تر از قبل میشه
چون دیگه اون میشه پناهگاهت اون میشه پشتت ...
اون میشه حامیت ...

و امان از روزی که خدا رو فراموش کنی ...





  • گل بهار

اتفاقات

جمعه, ۲۹ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۵۸ ق.ظ

قدیما فکر می کردم سختی کف (انتها) داره ...یعنی تو بیش تر از اون مقدار تحمل کشیدن سختی رو نداری ..


نزدیک سه سال پیش که بابا زنده بود ...هیچ وقت حتی تصور مرگ بابا رو

نمی کردم چون حس میکردم من که تحملشو ندارم ...خدا هم به اندازه ی تحمل هر کس بهش سختی میده .


وقتی مرگ بابا گذشت ...اتفاقات بد پشت اتفاقات بد

تازه فهمیدم سختی کف نداره ...

تو نمی تونی تصور کنی که این اتقاق نمی یفته چون من تحملشو ندارم

...حداقل تو این سه سال بیشتر و بیشتر فهمیدم که این اتفاقات می یفتن


چه تو تحملشو داشته باشی چه نداشته باشی


و تو مجبور به تحملش میشی ..





  • گل بهار