گل بهار

و اما تجربه ها ...

یکی از کارهای لذت بخشی که تو این مدت کردم ....خیلی خیلی لذت بخش ....باز تاکید می کنم 
خیلی لذت بخش این بود که در کارت بانکی م مقداری پول داشتم که حس کردم این مقدار پول رو
 تا پایان ماه خرج کنم ...هر چیزی که دوست دارم بخرم  ...هر چیزی .
البته این کار فقط همین یه بار بود ...ولی خیلی لذت بخش بود .
از ذرت مکزیکی گرفته  تا بلوز ...شلوار ...لوازم ارایش ...انگشتر ...ادکلن ....لاک ...جوجه کباب ...

خلاصه خیلی خوب بود ولی این روند فقط تا پایان این ماهه :)


تجربه نشون داده که هیچ وقت دربرخورد اول دید مثبت به یه نفر نداشته باشید ....چون بعدها
 که چهره ی  واقعی اون آدم...یا نیمه تاریک اون فرد ...براتون آشکار شد از سادگی خودتون 
ناراحت نشید . 

و در برخورد با ادم ها هیچ وقت نباید مهربون و خوب بود چون بعدها ......
تا اینکه واقعا برادری طرف بهتون ثابت شد . 

اندر تجربه های گل بهار :)

اعتماد

بعضی اوقات تو زندگی تلاش های زیادی می کنی که هیچ کدوم از اون تلاش ها نتیجه نمیده ...


یه تصور :

تصورکنید یه پرونده ای داریم که بدجوری پیچیده و به بن بست رسیده و واقعا نمیدونیم چه راهی  

درسته پرونده مون رو میبریم پیش یه وکیل درجه یک ....وکیلی که صدها پرونده های مثل ما رو به

 آسانی به سرانجام رسونده و امکان نداره که اشتباه کنه و یا کارش نتیجه نده ...ما به اون

 وکیل اطمینان داریم ....روبروی وکیل میشینیم پرونده رو به وکیل میدیم ...کامل می خونه و یه 

نگاهی بهمون میکنه و میگه من خیلی پرونده های بدتر از این رو هم  درستش کردم این که چیزی

 نیست خیالت راحت....یه لبخند بهمون میرنه و از اتاق بیرون میایم ..حال ما اون لحظه چطوره ؟

عااااالی .....چون ما به اون وکیل اعتماد کردیم .


دنیای واقعی :

ما به بن بست های زیادی تو زندگی میرسیم ....تو مقطع های خاص... بن بست های بسیار پیچیده

 که راهکارش از کنترل خودمون هم خارجه ....ما پروندمون رو میبریم پیش خدا ....چقدر به خدا اعتماد 

داریم ؟

چقدر به خدا اعتماد می کنیم ؟

نور ایمان

دیشب داشتم به این فکر می کردم که ما آدم هیچ وقت کاملا از خدا ناامید نمیشیم ...

شاید مقطعی باشه ...دوره ای باشه ...لحظه ای باشه ...

شاید حتی سالها پشت در موندن باشه ....

ولی این امید همیشه وجود داره ...دایمی ...موندنی ...همیشگی 


اگر حتی یه بار دو بار ده بار صدها هزار بار یه خواسته ای رو از خدا بخوایم و بهمون نده ....

باز روزنه ای از امید ته دلمون نقش بسته ...


یه امیدی که بهمون میگه یه روزی بالاخره محقق میشه و این میشه نور ایمان ...

من اعتقاد دارم وقتی تو دلت نور ایمان باشه حتما یه روزی یه جایی خواستت محقق میشه ..



تحقق آرزو

صبح بود ...روزنامه جلوم باز بود ...خسته و بی حوصله ...ترجیح دادم دراز بکشم و چشمام رو ببندم

...یه لحظه  تصور کردم الان دوست دارم کجا باشم ...یاد عید افتادم که با مامان رفته بودیم شمال 

...تصور دریا ...آرامشش ...تو دلم گفتم کاش الان شمال بودم ...دیگه بهش فکر نکنم ..در حالت خواب

  و بیداری بودم ...که دیدم تلفن زنگ خورد.. عمه بود .تقریبا یه سالی بود که به من میگفت بریم 

 رشت و فرصتش جور نمیشد ...بهم گفت  گل بهار الانمی خوام برم رشت ..میای بریم ؟

میدونستم مامان آدم مسافرت بی برنامه نیست ...میدونستم الان مخالفت می کنه ...ولی برآورده

  شدن آرزوی یه دفعه ای خیلی مزه داره که نمیشه ازش گذشت ...خودم و عمه با هم رفتیم .

ای کاش تمام آرزوها این طوری برآورده میشد ...

رشت رفتم و اومدم و بماند که اصلا خوش نگذشت ولی این برآورده شدنش جالب بود ...



در حین مسافرت یه جا که رزومه پر کرده بودم و جای بود که به دلم نشسته بود ...

اونم جور شد خدا رو شکر ...

اتفاقات خوب افتادن ولی من خوشحال نیستم شاید چون هنوز مونده به آرزوی قلبیم برسم ..


* یکی از هدیه های که این چند وقت به خودم دادم ...خرید از رنگی رنگی بود ...پلنر بزرگ .

من با اینکه پست 4 تا 10 روزه سفارش داده بودم دقیقا 4 روزه دستم رسید . 

برای من خیلی کاربردیه :)



پ.ن) من تو سرکار جلوم سیستم بازه ... ...تازه از دیروز به فکرم رسید که برم وبلاگ های که دوست دارم 
رو بخونم و وبلاگ بنویسم :)))

قضاوت

من آدمی بودم که به شدت آدم ها رو مورد قضاوت خودم قرار می دادم و بر اساس قضاوت هایم

به اونا برچسب میزدم ...

چند وقتیه که دیگه این کار رو کنار گذاشتم  ....دیگه دوست ندارم ادم ها رو قضاوت کنم . حتی

ادم های که بدترین کارهای ممکن رو انجام دادند .

به این موضوع خیلی اعتقاد دارم که ما ادم ها فکر می کنیم که بعضی از کارهای که دیگران

انجام میدهند رو انجام نمیدیم ...در صورتی که اگه جای اون ادم ها قرار بگیریم حتی اون کار رو

ممکنه با دوز بالاتر هم انجام بدیم ...

اگر با همون احساس های خشم و عصبانیت و کینه و عقده و .....

ما ادم ها قدرت انجام بدترین کارهای ممکن رو داریم ....شاید اون کارها رو تو گذشته

و الان انجام ندادیم ولی قطعا یا در اینده انجام میدیم ...یا اگر شرایط اون کار رو داشتم با همون

احساس های که اون ادم ها داشتند ...حتما اون کار رو انجام میدیم ...


اینو خیلی مطمینم ...


طی چند روز اخیر یه کار اشتباهی انجام دادم ...یه اشتباه خیلی فاحش

که البته پیامدهاش هم بطور بسیار بدی بهم خورد

قبلا وقتی یه اشتباه رو مرتکب میشدم تنها عکس العملی که داشتم سرزنش بسیار شدید

خودم بود ..

این دفعه به جای سرزنش نشستم فکر کردم من چرا اون کار اشتباه رو انجام دادم ...بدون

هیچ سرزنشی ...

واقعا چه افکار و احساس های قبلش داشتم که منجر به انجام دادن اون اشتباه شد ؟

اونها رو خیلی خوب متوجه شدم ...

سعی کردم راه حل های خوبی برای اون کارهای قبل از اشتباه پیدا کنم ...

و بعد به خودم گفتم ...همه ی ما ادم ها اشتباه می کنیم ...وقتی ما اسیب پذیر بودن خودمان

را به عنوان یک انسان قبول کنیم خیلی بهتر می تونیم با خودمون و جهانمون کنار بیایم .


بهانه های کوچک خوشبختی :

داشتن یه خواهر خیلی خوب و درد و دل کردن و راهکارهای فوق العادش

اونای که خواهر ندارن قطعا دو هیچ از زندگی عقبن...

خبر

امیدوارم فردا بهانه های کوچک خوشبختی ...دریافت یه خبر باشه .

یه خبری که تو این روزهای سرد منو می تونه خیلی دلگرم و خوشحال کنه .

+منتظر دریافت یه خبر

مینیمال

برای یه پایان خوب باید یه شروع خوب داشته باشی .

روزهای آفتابی

داشتن امید تو فصل  سرد زمستونی زندگیت از اکسیژن هم واجب تره ...
روزها و شرایطی که میخوان بهت ثابت کنند هیچ چیزی بر اساس میل تو ...بر اساس
دل تو ...جلو نمیره .

تو این روزها ...
ایمان رو به جای ترس ...
آرامش رو به جای دلهره ...
امید رو به جای ناامیدی


انتخاب کن .
هیچ زمستونی همیشگی نیست ....
هیچ تلخی موندگار نیست ...



*این روزها دوست دارم یه نردبانی از روی زمین بود تا اسمان ...تا خود خود خدا ...
از اون نردبون با اشتیاق میرفتم بالا ...پله ها رو یکی در میون طی می کردم تا
برسم به  اسمان ...با یه سرعت زیادی بدوم تا برسم به خود خدا ...
بغلش کنم و سرمو بزارمو رو پاهاش ...
چه آرامشی داره ...
حتی تصورش ...حتی خیالش .

بهانه های کوچک خوشبختی :
حرف زدن با خدا ....
تو خدایی داری که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست .


انرژی مثبت

من بعد از دو ماه اومدم ..ولی آمدن من همانا و فعال شدن من نیز همان :)

دیشب تازه رادیو بلاگی ها رو تو اینستا پیدا کردم ...بعد رفتم وبلاگشون رو پیدا کردم

چقدر جالب و پربار و دوست داشتنی بود ...
البته من خیلی دوست دارم با رادیو بلاگی ها کار کنم ...البته درسته صدام به قشنگی پرنده
ی سفید نیست :)

اگه بخوام از برآیند این دو ماه بگم ...اولش اینه که کلاس آی سی دی ال تموم شد
و دومیش هم اینکه بعد از دو سال دوری  که ارشد شهرستان قبول شدیم و حسابی
 تو ذقمون خورده بود و رها کرده بودیم ...دوباره شروع کردیم به درس خوندن
راستی از صفر شروع کردن چه سخته ....

امروز داشتم به انرژی منفی فکر می کردم ...
بعضی وقت های که فکر ها در طول روز کنترل نشه تبدیل به بی حوصلگی و کسلی
 و انرژی منفی مضاعف میشه و به کل روز تسری پیدا می کنه ..
یه راهکار خوب واسه این موضوع پیدا کردم ..

هر بی حوصلگی ...احساس بد ناشی از یه فکر منفیه ...
من هر وقت در طول روز دچار یه ناراحتی و فکر منفی میشم اون بی حوصلگی ادامه
پیدا می کنه تا شبببب ...
اون انرژی منفی رو روی کاغذ بیارید ....و بهش واکنش های منطقی بدید ...
خیلی موقع ها هم اون انرژی منفی ناشی از تحریف های شناختیه

تحریف های شناختی رو بعدا میگم  :)

بهانه های کوچک خوشبختی :
( از این به بعد می خوام درباره ی بهانه های کوچک خوشبختی بنویسم )

*مثل خوردن ذرت ...اونم تنهاااایی
* مثل اینکه خودت یه روزی مربی ایروبیک بودی و از بد روزگار گذاشتی کنار و حالا
 بعد از چند سال تو خونه ایروبیک واسه خودت کار می کنی
*مثل دیدن یه خواب خیلی خوب و گرفتن انرژی فوق العاده از دیدن خواب




پذیرش

شاید وارانه به نظر برسه ولی اولین قدم برای حل کردن مشکلات پذیرش زندگیمونه

چیزی که من خیلی توش ضعف دارم ...
اگه نخوای بپذیری چی برات می مونه ؟
یه چیزهای هست که می تونی تغییر بدی ...یه یا علی بگو و پاشو ..ولی با چیزهای
 که وجود داره و دست تو هم نیست میخوای چیکار کنی ؟
میخوای فرار کنی ؟ تاکی ؟ میخوای نپذیری و تا ابد درگیرش باشی ...
بابا گذشته تموم شده رفته ....هر چی که توش بوده ...هر اتفاقی که توش افتاده ...
ولی تا گذشته رو نپذیری نمی تونی آروم بگیری ...تا نفهمی ...تا درک نکنی همون
مشکلاتی که تو ازش فرار میکنی چی از تو ساختن ...نمیتونی هیچ چیزی رو درست
کنی گل بهار ....
گل بهار بپذیر ...
میدونم سخته ...میدونم این زندگی اونی نبود که تو همیشه آرزوشو داشتی ولی با
نپذیرفتنش چقدر میخوای افسرده باشی ...
میدونی اگه بپذیری ...اگه انرژیتو پس بگیری چی ها که نمی تونی کنی ...


وابستگی بسیار شدیدی به بابا داشتم ...انقدر شدید که هیچ وقت تصور مرگشو
نمی کردم ...میگفتم خدا میدونه که طاقتشو ندارم ...خدا هیچ وقت این درد رو حالا
حالاها به من نشون نمیده...
بابا میگفت ...میخندید ...شب خوابید...صبح دیگه بیدار نشد ...بابا هیچیش نبود
پس چی شد ؟ سکته قلبی ...
آمبولانس بهشت زهرا اومد بابا رو برد ... آی مردم بابای 54 ساله من تا همین دیشب صیحیح و سالم بود ....من نه گریه کردم نه داد زدم
فقط وحشت زده رفتم خونه ی همسایه پایینی ...فردا تشییع جنازه نرفتم ...مسجد
نرفتم من نخواستم که مرگ بابا رو باور کنم ....نخواستم
دو سال کامل طول کشید تا از این بحران بیام بیرون ...
اگه من همون روز فرار نمی کردم و 6 ساعت بالا سر بابا وایمیسادم ...داد میزدم
خودمو میکشتم ولی باور می کردم ...باور می کردم بابا رفت . می تونستم اون 2 سال رو زندگی کنم ...
اگه من تشییع جنازش میرفتم و بابا رو کفن پوش میدیدم ....میمیردم ...ولی میپذیرفتم ....
من نپذیرفتم ...



سخت ترین تمرینم بود  ...دفترتو باز کن...هر چیزی که الان تو زندگیت هست و سخته ...بنویس ...بپذیرش .

این چله گرفتن ها و دعا کردن ها خیلی خوبه ولی چشمام رو بستم و سرمو کردم و رو به اسمان و بهش گفتم ...
هر وقت خودت خواستی بده ...اگه هم نخواستی بهم نده ...من میپذیرم که همه چی دست خودته ..


بازم از پذیرش می نویسم :)



به نام خدای سرشار از لطف و مهربانی
دختری 27 ساله ...ساکن تهران


از جهانی پر هیاهو به گوشه ی دنجی پناه آورده ام ...


آدرس اینستاگرام : sheidaei_1989


Designed By Erfan Powered by Bayan