گل بهار

خواستن من ...

دارم کتاب قدرت رو می خونم از راندا بران . 
این کتاب رو چندین سال پیش از مشهد خریدم . 
همیشه همه چیز در زمان مناسب شما سر راهتون قرار می گیره .این کتاب سالها در کمدم خاک می خورد . 


آرزوم اینه که در روزهای آینده بتونم رو خودم کار کنم که 

* همه ی احساساتم مثبت بشه .
* حرف منفی به زبان نیارم .
* ادم ها رو قضاوت نکنم . 
 *به این همه لطف خدا که تو زندگیم جاری شده نگاه کنم نه اینکه تنها فقط به یه ارزویی که هنوز براورده نشده 
انرژی منفی بدم . 
* بتونم در طول روز که دچار بی حوصلگی شدم احساساتمو تقویت کنم . 
* بتونم خودمو ببخشم بابت تمام کمبودهای که تو گذشته ام داشتم . 
* بتونم خودمو دوست داشته باشم همین طور که هستم با همین ویژگی ها . 
* بتونم هر موقع که بخوام از حال بد به حال خوب تغییر مسیر بدم . 


مطمنم که من می تونم . 
من می تونم که همه این کارها رو انجام بدم . 

توکل به خدا

من فکر میکنم خدا و ایمان بهش، برای هر آدمی، بدون توجه به دین و اعتقادات مذهبیش، شکل به خصوص خودش رو داره و هر آدمی، یه جور خدا رو میبینه و باهاش ارتباط برقرار میکنه و از همه مهمتر بهش اعتماد یا توکل میکنه.

این روزها، بدون اینکه متوجه باشم، تو خیلی از لحظه هام، خطاب به خدا، خیلی از توکل به خودت استفاده میکنم. اول و آخر نمازهام، موقعهایی که دارم فکر میکنم، وقتی عصبی میشم یا استرس دارم و خیلی جاهای دیگه خدایا شکرت، توکل به خودت و الهی به امید تو از دل و ذهن و زبونم پاک نمیشه.

توکل به خدا برای من معناش این نیست که هیچ حرکتی نکنم و منتظر باشم خدا دستم رو بگیره و منو به جایی که میخوام برسونه، چرا که خدام گفته از تو حرکت و از من برکت. توکل به خدا برای من، معنیش اینه که به قدرتی که پشتوانه ی هر حرکت منه اعتماد کنم و از نیرویی که درون وجودم قرار داده استفاده کنم، و تلاش کنم و قدم بردارم، و بعد از همین قدرت بی کران بخوام، اگر راهی که دارم میرم درسته، دستم رو بگیره و اگرنه، کمکم کنه خطا نکنم و از راهم برگردم، حتی اگه دل کندن و پذیرشش برام سخت باشه. حتی اگه قرار باشه لحظه های زیادی بابتش اشک بریزم و عذاب بکشم.

توکل به خدا یعنی اینکه من از خدایی که به من قدرت اختیار و انتخاب داده، بهم قدرت تفکر داره، میخوام یه لحظه هم منو به حال خودم رها نکنه...

توکل به خدا برای من معناش این نیست که انتظار داشته باشم، وقتی به خدا ایمان آوردم و خودم رو به دستاش سپردم، و یا وقتی تلاش کردم و ازش خواسته ای داشتم، اونم منو دقیقا به همون چیزی که خواستم برسونه. توکل به خدا برای من این معنی رو داره که تو زندگیم با اینکه گاهی مشکلات بزرگی هم پیش میاد که هرچقدر براشون تلاش میکنم ممکنه راهی برای رهایی ازشون به ذهنم نرسه، اما آرامش و اطمینانی دارم که هیچ کس و هیچ کس نمیتونه جز خدا و ایمان قلبی اون رو به من بده، توکل به خدا برای من، امیدی که تو بدترین شرایط، ته دلم نمیمیره و نوریِ که گوشه ی فکر و قلبم خاموش نمیشه. و به واسطه ی همین نور، به واسطه ی همین امید، به واسطه ی همین ایمان، تو دل سخت ترین شرایط و موقعیتی که اون رو بن بست می دونم، راهی باز میشه که حتی به فکرم هم نمیرسید. یا حتی اگرم این اتفاق نیفته، اونقدر این نیرو تو دلم پرقدرته، که باور دارم به صلاحم بوده و اونو راحت میپذیرم و آرامش زندگیم از بین نمیره و دوباره حرکت و تلاش میکنم...

توکل به خدا برای من معناش اینه که خیلی وقت ها، چیزایی که از خدا خواستم رو بهم نداده، اما بعدها با همه ی همه ی وجودم فهمیدم و باور کردم که چقدر خوب بود که این اتفاق نیفتاده، یا خیلی وقتا، چیزهایی رو ازم گرفته، چیزهایی که بابت هر کدومشون درد و رنج زیادی کشیدم، اما بعد از همه ی اونها دنیای بزرگ تری، بهم هدیه داده.

توکل به خدا برای من، اونقدر تو این چند سال پررنگ شده، که دیگه بدون اینکه متوجه باشم، بدون اینکه حتی بهش فکر کنم، ناخودآگاه اول هر دعا، خواسته، ذکر، درد دل و راز و نیازی به خدام میگه: اگه صلاح میدونی، اگه راهم اینه، اگه به تو نزدیک تر میشم... و در کمال ناباوری میبینم، چقدر تو مسیر خیر و برکت قرار گرفتم و دنیام فرق کرده، چقدر همه چیز رنگ و بوی دیگه ای گرفته و خیلی از دل نگرانی و دلهره هام از بین رفته و هر روز معجزه ها تو زندگیم اتفاق می افته.

من ایمان دارم که همه ی ما فرستاده های خدا روی زمین هستیم، و باید طوری زندگی کنیم که به خدا نزدیک و نزدیک تر بشیم و خیلی از آشفتگی ها، ناراحتی ها، رنج و بی قراری های ما تو زندگی، نتیجه ی همین فاصله ای که از خدای خودمون و ذاتِ خودمون میگیرم.

اینا رو نوشتم که بگم، هرکجای راه که باشیم، تو هر شرایطی که باشیم، برای پیداکردن خودمون دیر نیست، اینا رو نوشتم که بگم فرقی نداره از چه دین و خانواده و فرهنگ و نژاد و طبقه و رنگی هستیم، اون چیزی که به ما و زندگیمون خیر و برکت و آرامش میده، ارتباط و ایمانی که تو قلبمون به خدا داریم.

اینا رو نوشتم که بگم، حیفِ که تو این *چند دهه ی زیستی سریع تمام شونده، خودمون رو از این نعمتِ عظیم و بی کران محروم کنیم.

 

 

شاید تموم اونچه که من تلاش کردم بگم، تو این شعر مولانا، که مدت های زیادیِ میخوام بدم این قسمتش رو رو برام بنویسن و قابش کنم تا همیشه جلوی چشمهام باشه، قشنگ تر و زیباتر بیان شده.

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا               ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها                 ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند



  



برگرفته از وبلاگ رهای دوست داشتنی ام ...

امروز که ارشیو وبلاگشو باز کردم و پست های سرشار از لذتشو می خوندم به این پست برخوردم ...

دوست دارم اینجا ثبتش کنم تا برای همیشه داشته باشمش . 

اولویت های من

یه دو روزی میشد که اعصابم خرد بود ....از یه صبح شروع شد ...صبح که با یه ادمی که کارشو درست انجام نداده

به جای معذرت خواهی طلبکار هم بود...یه بحث کوتاه تلفنی با این متصدی گواهینامه داشتم که منجر شد 

به اعصاب خوردی تو کل روز و همون روز با دو نفر دیگه هم بحثم شد که اون بنده خداها هیچ تقصیری نداشتن ...

حتی کشید به خون دماغ شدن من ....البته بحث کوچیک بود اون ها هم انگار نه انگارشون ...

مهم شدت اعصاب خراب خودم بود .



امروز که یه کم آروم تر شدم ...اومدم علت این همه کلافگی مو بررسی کنم ...

هر کسی تو زندگیش خواسته داره ....خواسته من یه چیزه ....واقعا از ته ته قلب فقط یه خواسته دارم . 

فقط یه خواسته .


ولی انقدر مشغله های فراوون واسه خودم درست کردم و می کنم که اون خواستم اصلا گم شده . 


من اولویت رو ... رو چیزهای گذاشتم که اصلا خواسته من نیست ...

من برای بدست اوردن خواسته ی اصلیم شاید ممکنه از خیلی از چیزهای که دوست دارم باید بگذرم 


چند درصد حاضرم برای چیزی که بدست میارم از چیزی که دوست دارم بگذرم ؟

چند درصد حاضرم تمام تلاشمو بکنم ؟

چند درصد حاضرم تنبلی هامو کنار بزارم ؟ 

چند درصد حاضرم همه توان و انرژی مو بزارم رو خواستم ؟

باید به این سوال ها جواب بدم ...


باید بدونم که هیچ چیز نصفه نیمه بدست نمیاد ...هیچ چیز با تلاش نصفه نیمه بدست نمیاد . 


آدم است دیگر ....

نمیدونم باید عصبانیت سر باز شدمو سر کی خالی کنم ؟ 

عصبانیت تیکه گاهی که نیست ..

عصبانیت شونه ای که بیست و هشت ساله منتظرم بیاد و دستاشو بگیرم و سرمو بذارم رو شونه هاشو و 

چشم هامو ببندم ... 


عصبانیت این همه صبر ....انتظار ....ادم مگه چقدر توان داره ؟ چند سال ؟ 

ادم مگه چقدر می تونه با "ها" کردن دلشو گرم کنه ؟



ببخشید که انقدر منفی ام :(



تجربه ها

تجربه ها : 


1- هیچ وقت وقتی عصبانی هستید ....یا از دست کسی عصبانی هستید ....رو سر آدم ها خالی نکنید .

2- هیچ وقت اول صبح اعصابتون رو خرد نکنید ...بابت هیچ ادمی ...مخصوصا ادم ها و موقعیت های بی ارزش .

3- هیچ وقت یهو عصبانی نشید ...ترجیحا قاطی نکنید . 

4- هیچ وقت همینجوری حرفی نزنید ...قبلش فکر کنید . 


مخاطب خودم 



تصمیم

فردا میخواهم سری به کلاس رانندگی بزنم و ثبت نام کنم برای چند جلسه ای ...

بدون هیچ پشتوانه ای ....نمیدونم اصلا کی قراره ماشین رو بخره ...کی قراره بیاد محضر ...از کجا ...چطوری

ولی چیزی که دوست داری رو با همه ی علاقه ت دنبال کنی راهشم پیدا میکنی ...


حالا فعلا اولین قدمش رو میرم تا ببینم واقعا چطوری پیش میره .

من نه پدر دارم نه برادر ...نمیگم پیش نیومده که احساس بی پشتوانه ای کنم ولی خیلی کم پیش اومده .

دلتنگی هست ...دوریش هست ...ناراحتیش هست ...ولی اینکه چون مرد ندارم پس نمی تونم نیست . 

مادرم شدیدا مخالف این عقیدس و اعتقاد داره ماشین داشتن احتیاج به مرد داره ولی خدا شکر من سرکار میرم 

خدا رو هم دارم پس چیزی که دوست دارم رو میخرم ...شاید من تا اخر عمر ازدواج نکردم پس نباید دنبال علایقم 

برم ؟


باید دنبال کارشناس فنی باشم ...روزنامه همشهری ...راضی کردن مامانم که به داییم بگه بیاد محضر 

اوهههههه کلی راه ...ولی من می تونم 

علاوه بر این ها ...پول این مسله هم هست ...یعنی همسایه ها یاری کنند تا شوهرداری کنم :)))

یه مقداریشو من قراره بدم یه مقداریشو مامانم تا بالاخره کم کم جور بشه .


گواهینامم باطل شده باید برم تمدیدش کنم . 

به امید خدا میریم جلو تا ببینیم چی پیش میاد ...



مبارز شجاع

یک مبارز شجاع مسلح و آماده ی هر پیشامدی ست که زندگی بر سر راهش می گذارد . جدایی از دست دادن 

شغل - اعتیاد - توفان شدید - بیماری اعضای خانواده - از دست دادنی بزرگ یا اندوهی عمیق ...زیرا هر روز از 

عشق حقیقی و این شناخت که مبارزه بخشی از سفر اوست سرشار میشود .

چنین کسی میداند هر روز این انتخاب را دارد که تسلیم ترس شود یا با عشق ایمان شجاعت بر ترس پیروز گردد .

چنین مبارزی ان اندازه شجاع است که انهایی را که شاید سد راه موفقیت او شوند یا بی ارزشش کنند پشت سر 

بگذارد او ان اندازه اعتماد به نفس دارد که به سوی کسانی که می توانند برای پیروزی کمکش کنند دست دراز کند 

یک مبارز شجاع تسلیم دیوهای درونی نمی شود که می خواهند او را از پا دراوردند بلکه در راه حقیقی والاتر 

 یعنی عشقی برتر میجنگد .

یک مبارز شجاع به گذشته الگوها پیشینه ی خانوادگی یا مشکلات خود نمی نگرد تا تعیین کند ایا می تواند از ان 

کسی که هست خوشحال باشد یا نه . 

چنین مبارزی به درون خود و نیروی متعالی که او را افریده است می نگرد . 

او در اینجاست تا توان براورده کردن احتمالاتش را بیابد به این معنا که لازم است با مخالفت ها رو به رو شود لازم 

است از محدودیت های افکار و ذهنش که می تواند او را فریب دهد و متقاعد کند فقط یک ادم میرای ناقص است 

فرا بگذرد لازم است با تضادهای ی رو به رو شود که توانش را افزایش می دهند .

او ترس های خود را به روشنی می بیند و آنها را صادقانه و شجاعانه می پذیرد . 


کتاب شجاعت صفحه ی 31





اهداف اردیبهشت

یک ماه از سال جدید گذشت ...

امروز خیلی به این فکر کردم که اگه بخوام همین جوری جلو برم...شاید روزمرگی ادمو عادت بده به یه شیوه ی 

ثابت ...که نه تو رو قانع می کنه نه به ارزوهات می رسونه .

میخوام امسال تو وبلاگم اول هر ماه اهداف همون ماه رو مشخص کنم ...ماه به ماه 

مثلا من تو ماه اردیبهشت چه کارهای قراره انجام بدم اخر ماه هم بهتر می تونم خودمو تحلیل کنم و بفهمم 

چقدر از برنامه هامو تونستم انجام بدم .


حالا میریم سراغ اهداف اردیبهشت دوست داشتنی : 


1- ثبت نام در باشگاه انقلاب 

2-ثبت نام در یکی از گروه های کوه نوردی تهران و رفتن به کوه و خرید وسایل مربوطه 

3-ارسال رزومه به یک شرکت

4- حفظ نمودن بلاک کردن عشق ممنوعه در اینستا و تلگرام 

5-تموم کردن کتاب راز سایه و انجام همه ی تمرین های عملی 

6-تموم کردن کتاب شجاعت از دبی فورد 



آخر هر ماه مشخص می کنم که به چند تا از این اهداف عمل کردم .امیدوارم پایان اردیبهشت جلوی همشون

 تیک بخوره :)

ماشین

شدیدا فکر ماشین خریدن افتاده به جونم 

4 سال پیش که بابا فوت کرد ...ماشینشو فروختم و تو این چهار سال به شدت پشیمون شدم که

 چرا این کار رو کردیم ...

از یه طرفی مادر کاملا با خریدن ماشین مخالف هستند و این کار رو خطرناک میدونن و عقیده دارن

 کسی که ماشین داره باید مرد هم داشته باشه ...

حالا من کمبود یک عدد مرد  دارم برای خرید ماشین :)))))

مرد از کجا بیارم ؟


ولی از من اصرار از ایشون انکار که نه خطرناکه ...فلانه ...من که عمراااااااا سوارش نمیشم .

حالا از موقعی که رفتم سرکار ...پیش خودم فکر می کنم یه مقداری از مبلغ رو خودم بپردازم

 یه مقداری هم مادر . 

البته مادر مبلغ خرید کامل ماشین رو دارند ولی من دوست دارم خودم هم پولی بدم .

 این مخالفت ها رو با اصرار فراوان می تونم راضی کنم فقط دوست دارم چند ماه دیگه بگذره 

اون مقدار مبلغه خودم زود جور شه 


ماشینم آرزوست :) 

تعطیلات

من از فردا به تاریخ 9 فروردین ماه تا 22 فروردین تعطیل میباشم و این یعنی نهایت لذت ...

تو سرکار ما دو گروه شدیم .گروه اول از 2 فروردین تا 8 فروردین و گروه دوم از 9 تا 22 فروردین ..
من گروه اول رو انتخاب کردم ...برای من سخت نبود دوم عید بیام سرکار چون انقدر فامیل های ما کم 
هستند که همون اول عید میشد همه شون رو سر هم کرد :)

نیمه اول علاوه بر اینکه تعطیلی هاش بیشتر بود ...یه فایده ی خیلی بزرگ هم که داشت این بود که 
یه سری همکارهای رو اعصاب واسه نیمه ی دوم بودن و ما از دستشون راحت بودیم ...

حالا برای این دو هفته انقدر برنامه ریزی دارم دارم و دارم که لحظه شماری می کنم ساعت 6 بشه و برم .

اولیش که نیاز مبرم به یه مسافرت دارم که خیلی دودلم ...از طرف اداره ی پدر بهمون سهمیه میدن 
اصفهان رو دوست دارم ولی از طرفی عشق ممنوعه اصفهان زندگی می کنه ...میترسم برم اونجا و..
شمال هم که خیلی رفتم ...
کیش هم که مادر جان نمیان ...
از یه طرفی این کنکور لعنتی هم قوز بالاقوزه 


برم که داشته باشیم این تعطیلاتوووووووووووووو
به نام خدای سرشار از لطف و مهربانی
دختری 27 ساله ...ساکن تهران


از جهانی پر هیاهو به گوشه ی دنجی پناه آورده ام ...


آدرس اینستاگرام : sheidaei_1989


Designed By Erfan Powered by Bayan