گل بهار

بخشش

کل روز جمعه (دیروزمو) صرف فکر کردن به بخشش کردم . 

بخشیدن ادم های که به هر نحوه ی چه خواسته چه ناخواسته بهم بدی کردند . 

همه ی ما تو زندگی هامون آدم های رو داریم که بهمون بدی کردند ...کارهای که نباید می کردند رو کردند ...

غصه های که نباید میزاشتن رو گذاشتن ... 


حالا ما موندیم و خاطره ی اون روزها و اون ادم ها ... 

اون ادم های که تو زندگی هامون به هر دلیلی بهمون بدی کردند یا الان دارن زندگی هاشونو می کنن یا فوت

شدن یا ..... 

به هر حال اون ادم ها یا هستن یا نیستن یا خوشحالن یا ناراحتن ...یا شادن یا غمگینن ... 

بخشیدن و نبخشیدن ما هیچ دردی نه از اونا دوا می کنه نه دردی رو بهشون اضافه می کنه . 

نه قدرت اینو داره که گذشته رو به ما برگردونه ... 

بخشیدن و نبخشیدن ما هیچ کاری به اونا نداره ...هیچ راهی رو نه به روی اونا باز می کنه نه به روی اونا بسته 

می کنه . 


پس ما با بخشیدن اونا هیچ لطفی به اون ادم ها نمی کنیم . 

ولی می تونیم یه بار هزار تنی رو از دوش خودمون برداریم . 


خیلی کار سختیه ....فوق العاده سخته . 

لیست کردم از ادم های که باید ببخشمشون ...همه رو از اول ...حتی کسایی که کار خیلی کوچیکی کردند ...

همه رو بخشیدم ...

تا رسیدم به یه ادمی ....ادمی که چهار ساله ندیدمش ....هیچ وقت هم دوست ندارم ببینمش ...

اون ادم به پدر و مادر من خیلی بدی کرد ...بخشیدن کسی که به پدرت بدی کرده و الان هم پدرت دیگه نیست 

سخت تره ... خیلی .... 

بخش اول ...بخشیدن کسانیه که به ما بدی کردند 

بخش دوم ...که مهم ترین بخشیدن هم هست ...بخشیدن خودمونه . 

من خیلی تو این مورد ضعف داشتم .... 

اشتباهات و خطاهایی که تو گذشتم کردم ....همه ی ما کارهای کردیم که نباید می کردیم ...حرف های زدیم که 

نباید می زدیم ...راه های رفتیم که نباید می رفتیم ... 

ولی به قول بهار حقیقی : 

یادت باشه بینشی که الان نسبت به زندگی داری ، نتیجه ی همه ی اشتباهاتیه که تا حالا مرتکب شدی.اگه یک روز از زندگیت یک شکل دیگه میشد،  شاید هرگز آگاهی الانت رو نداشتی! پس به خودت یاد آوری کن که در هر زمان بر اساس میزان آگاهیت در اون زمان رفتار کردی.آگاهی هم مثل لباس میمونه. لباس 10 سالگیت، برازنده ی اون سن بوده! پس خودت رو به خاطر لباس 10 سالگیت (آگاهی کوچکت که باعث اشتباهت شد)شماتت نکن!



من بعد از بخشیدن همه ادم های زندگیم و از همه مهم تر "بخشیدن خودم " احساس بسیار خوبی داشتم . 

انگار یه بار خیلی سنگین از دوشم برداشته شد . 

حالا خودمو دوست دارم . 

حق اشتباه کردن رو به خودم میدم ...

  

چند تا تمرین عملی در اینجا میگذارم برای کسانی که دوست دارن مثل من... بقیه و خودشونو ببخشن :) 

مطالب از دوست بسیار خوبم بهار حقیقی ...

  

تمرین بخشایش 1 _ این تمرین رو در وقت مناسبی انجام بدین که فرصت کافی داشته باشین.چند تا ورق سفید بگذارید مقابلتون. باز هم یه مهمونیه! گوشی تلفنتون رو خاموش کنین.شمع و عود روشن کنین. یه معاهده ی بزرگ قراره بسته بشه! می تونین شکلات و شیرینی هم بگذارین! (جدی میگم) اگه دوست دارین ، یه موسیقی آروم هم برای خودتون بگذارین. بالای صفحه تون بنویسین: خدایا! من همه ی این ها رو می بخشم..این یه عهد نامه است بین من و تو. چون گفتی اگر ببخشم، بخشیده میشم! اگر هم کسی بینشون هست که احساس می کنم کاملا" نمی تونم ببخشمش، از تو می خوام به عنوان وکیل من، اون رو ببخشی!و کمکم کنی تا من ببخشمش! خدایا! من همه رو به تو می سپرم! من به تو توکل می کنم!( فراموش نکن معنای توکل همینه! کسی را وکیل خود قرار دادن!) اون وقت شروع کنید! از دوران بچگی تا حالا. هر کسی رو که بهتون بدی کرده یا به هر دلیلی یه زمانی ازش ناراحت شدید ، رو بنویسید.نگید من همه رو بخشیدم! اگه بخشیده بودین، الان اسمشون و مشخصات خودشون و همه ی کارهایی که کردن، یادتون نمی اومد!  همه رو بنویسید. حتی مسایلی که الان به نظرتون کوچک و بی اهمیت می یاد.ته نوشته هاتون بنویسین: این ها و همه ی کسانی رو که به یاد نمی آرم یا خبر ندارم که به من بدی کردند، همه را می بخشم و آزاد می کنم.

 

تمرین بخشایش 2 _ باز همون فضای قبل رو آماده کنین.اما این بار بالای صفحه تون بنویسین: این ها کسانی هستند که من احساس می کنم بهشون بدی کردم. خدایا! از تو می خوام بهشون کمک کنی تا من رو ببخشن.اگه نمی تونن، تو به وکالت و نیابت اون ها، من رو ببخش!  من به تو توکل می کنم!بعد شروع کنید و هر کسی رو که به یاد آوردین، بنویسین. تهش بنویسید: اینها به علاوه ی کسانی رو که من به یاد نمی آرم یا نفهمیدم که رنجوندمشون!

 

تمرین بخشایش 3 _این تمرین رو، فقط در باره ی کسانی که ازشون کینه دارید و هنوز وقتی بهشون فکر می کنید، عصبانی می شید ، انجام بدید. این تمرین رو فقط یک بار در باره ی هر فردی می تونید انجام بدید. یک جای راحت در تنهایی بنشینید، اگه عکسی از طرفتون دارید، بگذارید مقابلتون. در غیر این صورت، اگه وسایلی مربوط به اون دارید، مقابلتون بگذارید.در غیر این صورت فقط مجسم کنید که اون شخص روی یک صندلی مقابل شما نشسته و دهنش رو با یک دستمال بستن و اون قادر نیست به شما جواب بده. حالا هر احساس بدی رو که بهش دارین، با تمام دلخوری ها و عصبانیت هاتون بهش بگید. هر چیزی که دوست دارین! حتی می تونین باهاش دعوا کنین! ( فقط همین یه بار اجازه دارین ماند تولید کنین! اون هم به خاطر این که با بیان این ماند ها ، اون ها رو از جایی که در درونتون، مخفی کردین،بیرون می ریزید و آزاد می شید.) وقتی همه ی حرفهاتون  رو بهش زدید، اون وقت اسمش رو در لیست بخشایش بنویسین. راستی اگه با نوشتن  راحت ترید، می تونید همه ی این ها رو براش بنویسید.

 

نکته ی مهم: استاد من می گفت بخشایش یک امر درونیه و بیرونی نیست. پس لزومی نداره همین الان گوشی تلفن رو بردارین و به همه اعلام کنید که اون ها رو بخشیدید! فراموش نکنین ، شما با بخشیدن دیگران، به کسی لطف نمی کنید ، غیر از خودتون! پس از کسی طلبکار نشید! یادتون باشه با بخشیدن هر کسی دارین یه زنجیر رو از پای خودتون باز می کنین! وقتی کسی به شما یک ضربه ی چاقو می زنه، فقط یک بار این کار رو انجام داده! اما ما با نبخشیدن اون ، و فکر کردن دائمی به کار اون، در اصل در هر لحظه، یک بار به خودمون چاقو می زنیم!

 

 نکته ی مهم: برای بخشیده شدن هم خیلی خوبه از دیگران طلب حلالیت کنید، اما استاد من می گفت فعلا" هیچ لزومی نداره با گل و شیرینی به دیدن صد نفر برید و تقاضای بخشش کنید. اول بهتره به همین تمرین ها بسنده کنید و باور کنید که چون انرژی از بین نمی ره و فقط تغییر شکل می ده پس روح طرف مقابل شما، انرژی شما رو دریافت می کنه و عمل بخشایش انجام میشه. اون می گفت اگه کسی رو به این صورت ، واقعا ، بخشیدید، تعجب نکنید اگه فرداش بهتون تلفن کرد و عذر خواهی کرد!

 

نکته ی مهم: تکنیک های بخشایش، رو  هر چند روز یک بار انجام بدید تا به حل شدن گره های انرژیتون کمک کنید.

 

و مهم ترین تمرین بخشایش:

در همون فضای روحانی، در خلوت خودت، روی صفحات کاغذ، بنویس :خدایا ، من خودم رو می بخشم و آزاد می کنم به خاطر....( اون وقت تک تک کارهایی رو که به خاطرش یک عمر خودت رو شماتت کردی بنویس و به نام نامی خداوند که بخشنده و مهربانه، خودت رو  ببخش! ( بر خلاف تصور، این سخت تر از همه ی تمرین های بخششه و بیشتر از همه احتیاج به تکرار داره!)

 

سپردن بار به خدا

یه تجربه ای از چند سال پیشم دارم ...

تو یه دورانی از زندگی بودم که بابا حدود ده روز بود که فوت کرده بود ...بعد از ده روز یه اتفاق خیلی بد دیگه ای 

هم افتاد ....رو کردم به خدا گفتم ...ببین من ذره ای توان ندارم که با این موضوع بجنگم من الان 

ازت توقع دارم که کمکم کنی ...نمی خوام حتی ذره ای به این موضوع فکر کنم که چطوری درست میشه ...من 

...الان این مشکل رو به خودت سپردم ...به هیچی هم کاری ندارم ...

بعد دیگه بهش فکر نکردم ...هی فکر ها می یومد به سراغم ...اگه نشه چی ...اگه ...اگه . 

بعد سریع به این فکرها میگفتم من نمیدونم برو از خدا بپرس . 

چند روز بعد به فاصله ی خیلی کم به طور معجزه اسایی اون مشکل رفع شد . 


ولی الان که فکر می کنم حدود دو ساله که یه مشکل دیگه ای دارم که به در و دیوار میزنم که نمیشه ....

چیزی که نخواد واقعا نمیشه و چیزی که بخواد ....از جایی که گمان نمیکنی میشه .....واقعا میشه ...

اخه چقدر فکر ...چقدر راه حل ...

دیدید بعضی ها چند سال بچه دار نمیشن بعد موقعی که کاملا بی خیال این موضوع میشن یه دفعه ای خیلی 

غیر منتظره بچه دار میشن ...

وابستگی ما به یه خواسته به طرز عجیب باعث دور شدن ما میشه ... هر چند بهش احتیاج داشته باشیم ...

هر چند از نبودن و نداشتنش به ستوه اومده باشیم . 


یه شعری از مرحوم افشین یداللهی هست که میگه :

همه دنیا بخواد و تو بگی نه .....نخواد و تو بگی آره تمومه 

همین که اول و آخر تو هستی ....به محتاج تو محتاجی حرومه 


این به معنی تلاش نکردن خواستم نیست ...اتفاقا بیشتر از هر زمان دیگه ای دعا می کنم و از خدا میخوام 

ولی دیگه میخوام رهاش کنم تا موقعی که همش بهش بچسبم این انرژی ها نمیزاره بره جلو ...

نمیزاره حل بشه ....نمیزاره به وقوع برسه . 


تو روانشناسی یه بحثی هست به اسم سپردن بار به خدا ....دیگه میخوام این بار رو به خدا بسپرم 

میدونم و ایمان دارم که در زمان مناسبش به بهترین شکل اتفاق میفته. 



عریضه

این دعا یه عریضه اس ...که در "صحیفه ی مهدیه" هست ...عریضه به امام زمان . 

ولی من این دعا رو نوشتم برای حضرت ابولفضل ...یعنی امامی که میخوای بهش توسل کنی . 

معنی فوق العاده ای داره که من با خوندنش فقط بغض می کردم . 

پیشنهاد می کنم در شرایط سخت این دعا رو بنویسید . 


این دعا رو یا در برکه آب بندازید یا در مرقد یکی از امامان . 


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

    کَتَبْتُ یا مَوْلایَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْکَ مُسْتَغیثاً ، وَشَکَوْتُ ما نَزَلَ بی مُسْتَجیراً بِاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ ، ثُمَّ بِکَ مِنْ أَمْرٍ قَدْ دَهَمَنی ، وَأَشْغَلَ قَلْبی ، وَأَطالَ فِکْری ، وَسَلَبَنی بَعْضَ لُبّی ، وَغَیَّرَ خَطیرَ نِعْمَةِ اللَّهِ عِنْدی ، أَسْلَمَنی عِنْدَ تَخَیُّلِ وُرُودِهِ الْخَلیلُ ، وَتَبَرَّأَ مِنّی عِنْدَ تَرائی إِقْبالِهِ إِلَیَّ الْحَمیمُ ، وَعَجَزَتْ عَنْ دِفاعِهِ حیلَتی ، وَخانَنی فی تَحَمُّلِهِ صَبْری وَقُوَّتی .

    فَلَجَأْتُ فیهِ إِلَیْکَ ، وَتَوَکَّلْتُ فِی الْمَسْأَلَةِ للَّهِِ جَلَّ ثَناؤُهُ عَلَیْهِ وَعَلَیْکَ فی دِفاعِهِ عَنّی ، عِلْماً بِمَکانِکَ مِنَ اللَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ ، وَلِیِّ التَّدْبیرِ وَمالِکِ الْاُمُورِ ، وَاثِقاً بِکَ فِی الْمُسارَعَةِ فِی الشَّفاعَةِ إِلَیْهِ جَلَّ ثَناؤُهُ فی أَمْری ، مُتَیَقِّناً لِإِجابَتِهِ تَبارَکَ وَتَعالى إِیَّاکَ بِإِعْطائی سُؤْلی .

    وَأَنْتَ یا مَوْلایَ جَدیرٌ بِتَحْقیقِ ظَنّی ، وَتَصْدیقِ أَمَلی فیکَ ، فی أَمْرِ کَذا وَکَذا (در این قسمت حاجت نوشته شود) ، فیما لا طاقَةَ لی بِحَمْلِهِ ، وَلا صَبْرَ لی عَلَیْهِ ، وَ إِنْ کُنْتُ  مُسْتَحِقّاً لَهُ وَلِأَضْعافِهِ بِقَبیحِ أَفْعالی ، وَتَفْریطی فِی الْواجِباتِ الَّتی للَّهِِ عَزَّوَجَلَّ ، فَأَغِثْنی یا مَوْلایَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْکَ عِنْدَ اللَّهْفِ ، وَقَدِّمِ الْمَسْأَلَةَ للَّهِِ عَزَّوَجَلَّ فی أَمْری ، قَبْلَ حُلُولِ التَّلَفِ ، وَشَماتَةِ الْأَعْداءِ ، فَبِکَ بُسِطَتِ النِّعْمَةُ عَلَیَّ .

    وَاسْأَلِ اللَّهَ جَلَّ جَلالُهُ لی نَصْراً عَزیزاً ، وَفَتْحاً قَریباً ، فیهِ بُلُوغُ الْآمالِ ، وَخَیْرُ الْمَبادی ، وَخَواتیمُ الْأَعْمالِ ، وَالْأَمْنُ مِنَ الْمَخاوِفِ کُلِّها فی کُلِّ حالٍ ، إِنَّهُ جَلَّ ثَناؤُهُ لِما یَشاءُ فَعَّالٌ ، وَهُوَ حَسْبی وَنِعْمَ الْوَکیلُ فِی الْمَبْدَءِ وَالْمَآلِ .

 

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    اى مولاى من - که درود خدا بر تو باد - به پیشگاه مقدّست مى ‏نویسم در حالى که تو را به فریاد مى‏ طلبم؛ و به تو از مشکلى که برایم پیش آمده شِکوه و شکایت مى ‏نمایم در حالى که به خداوند و تو پناه آورده ‏ام؛ از مصیبتى که تحمّلش براى من مشکل است و قلبم را به خود واداشته است ، و اندیشه ‏ام در موردش به درازا کشیده است، و مقدارى از عقل و خرد مرا زایل گردانده، و نعمت ارزشمندى را که خدا به من داده است دگرگون ساخته است . هنگام گمان ورود این مشکل، دوست صمیمى من، مرا واگذاشت، و خویشاوند صمیمى من نیز وقتى متوجّه شد این مشکل در راه است از من بیزارى جست . چاره‏ جویى‏ هاى من در مقابله با این گرفتارى راه به جایى نبرده است، و بردبارى و نیروى من قادر به تحمّل آن نیست و به وظیفه خود عمل نکرده است .

    بدین‏سان، چاره‏ اى ندیدم جز آن که به سرعت به آستان مقدّست پناه آورم، و براى درخواست از خداوند - که ستایش شکوهمند، از آن اوست - به خداوند و همچنین به حضرتت توکّل کردم تا این گرفتارى را از من دور کنید . این گفتارهاى من، از (روى بى‏ دقّتى نیست؛ بلکه) علم دارم به جایگاه باعظمت تو نزد خداوندى که پروردگارِ جهانیان است صاحب تدبیر و مالک همه امور است . در این حالات روحانى به تو اطمینان دارم و امیدوارم که براى شفاعت نزد خداوند - که ستایش او شکوهمند باد - در مورد انجام کارهاى مربوطه به من شتاب مى‏کنى؛ و از سویى نیز یقین و اعتقاد دارم که خداوند - که مرتبه ‏اش والا و مبارک است - درخواست تو را با برآورده ‏کردن درخواست من اجابت مى ‏فرماید.

    اى سرور و سالار من؛ خودت نیز آن قدر بزرگوار و سزاوار هستى که مطمئن هستم گمانم را محقّق مى‏سازى و آرزویم را به واقعیّت پیوند مى‏دهى در مورد این کارها . . .  ، که برایم سخت شده است و دیگر طاقت تحمّل آن‏ها را ندارم، و شکیبم در این موارد تمام شده است ؛ البتّه به خوبى مى‏ دانم که همه این مشکلات، حقّ من است و سزاوار چند برابرش نیز هستم؛ چرا که کارهاى زشت من، و کوتاهى و کندى در انجام واجباتى که براى خداوند - شکوهمند بزرگ - است نتیجه ‏اى جز این مشکلات دربرنخواهد داشت . اى سرور و آقاى من؛ - که درود خداوند نثارت باد - با این همه، در این دل‏سوختگى و اندوه به فریادم برس، و در پیشگاه الهى درخواست انجام کارهاى من و برطرف ‏شدن مشکلم را تقدیم کن، و زودتر این کار را انجام بده؛ پیش از آن که تلفاتى به بار آید، و دشمنان به مسخرگى و شماتت من بپردازند؛ زیرا، تنها به خاطر توست که این همه نعمت بر من گسترده شده است .

    نیز، از خداوند - شکوهمند - درخواست کن که یارى بزرگ و ارزشمند، و فتح و پیروزى نزدیک و سریع خود را نصیب من فرماید؛ به گونه ‏اى که به آرزوهایم برسم و آغاز و پایان کارها نیز به نیکى باشد؛ و در هر حال از تمام ترسناک‏ها در امان باشم . اعتقادم بر این است که خداوند - که ستایشش شکوهمند باد - هر چه بخواهد به طور کامل انجام مى ‏دهد؛ و کفایت‏گر من و وکیل نیکوى من نیز در دنیا و آخرت ، تنها خداست .

تجربه

یه تجربه ای که برای خودم خیلی تاثیرگذار بوده رو میخوام بنویسم ...که شاید کسی هم این تجربه من رو بخونه و 
براش حتما ثاتیرگذاره .

وقتی پدرم فوت کرد ...یه فوت خیلی غیر منتظره ای بود ...پدر من فشارش بالا بود ولی سابقه بیماری تو اون 
زمان رو نداشت ...شب خوب و خوش تلویزیون نگاه کرد شام خورد فردا صبح دیگه بلند نشد و تو خواب سکته 
کرد .برای من اصلا غیرقابل باور بود ...مثل یه خواب بود ...همش دوست داشتم از اون خواب بیدار شم . 

نمی تونم با هیچ جمله و کلماتی وصف کنم به من چی گذشت و چی شد ...ولی واقعا تا چند روز اول فلج بودم ...
حتی اینکه بلند شم برم دستشویی پاهام یاری نمیداد ...

اون دوره بهم گفتند سوره ی ولعصر بخون ...برای صبر ...سوره ی ولعصر رو نوشتم و چسبوندم به اتاقم ...
خدا صبری به من داد که تونستم با دستای خودم لباس های پدرم رو جمع کنم و بدم به خیریه ....صبری به من داد 
که بلند شم ...

سوره ی ولعصر بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی معجزه ی صبر میده ..

جمعه برام یه اتفاق بدی افتاد ...
میبینی بعضی موقع ها یه اتفاقی می افته که صبرت تموم میشه ....مثل یه زودپز ....تو همه ی ناراحتی هاتو 
توش ریختی ولی دیگه به جایی میرسی که دیگه به نقطه ی جوش میرسه و  می ترکه ...

به نقطه ی جوش رسیده بودم ...باز سره ی ولعصر رو نوشتم و چسبوندم به اتاقم ....
وصف شدنی نیست که بگم چه صبری بهم داده شد ...چقدر اروم شدم . 

پیشنهاد می کنم هر وقت صبرتون تموم شد سوره ی ولعصر رو بخونید ....سوره ی ولعصر برای صبره  
بهتون صبر عجیبی میده . 

منو به حال من رها نکن

با تمام اعماق وجودم از خدا میخوام همه تاریکی ها و سیاهی ها و نادانی ها و ناآگاهی های قلبم رو برطرف کنه .


از خدا میخوام هر تاریکی رو از قلبم پاک کنه . 

به من در این مسیر نه تنها کمک کنه ...پناه باشه .
ازش می خوام بهم کمک کنه که ارزویی که در دل دارم براورده بشه .
بهم توان صبر ...مقاوت ...پایداری ...صبوری بده . 


وقوع ِ یه اتفاق تلخ ِ سنگین، یا تکرار ِ چند باره و پشت ِ سر هم یک سری اتفاقات (اتفاقاتی که تو بعضی هاشون نقشی نداشتی و بعضی ها رو هم به هزار و یک دلیل درست و نادرست با انتخاب خودت به وجودشون آوردی) تو زندگی و ناراحتی های ِ حاصل از اون و درد و رنجی که ازشون کشیدی، باعث میشه حتی وقتی که با بالغ ِ خودت و با آگاهی مسئله رو پذیرفتی و تحلیل کردی و تمام تلاشت رو جهت درمان و جبرانش میکنی، نگرانی و ترس ِ کودکانه ای ته ِ دلت باقی بمونه، و کودک مضطربی درون ِ تو زندگی کنه که گاهی اوقات زورش از بالغت بیشتر میشه، اونقدر بیشتر که تو از هر نشونه ی احتمالی، هر اتفاقی که کوچکترین شباهتی با قبل داره، هر حرفی که کمی نزدیک به چیزهایی ِ که تو گذشته آزارت داده باشه و ... میترسی، اونقدر میترسی که اولین و سریع ترین راهی که به ذهنت میرسه دفاع از خودته، اونقدر می ترسی که میخوای دیوار ِ غیرقابل ِ نفوذی دورت بکشی و به اونجا پناه ببری. میترسی و یا با وحشت با اتفاقی که شاید فقط تو ذهن تو در شرف وقوع ِ میجنگی، یا اینکه میخوای هرچه سریعتر برگردی به جایی قبل از وقوع ِ حادثه یا نشونه ها، به قبل از اینکه اون اتفاق ِ ناراحت کننده بیفته، به قبل از اینکه درد بکشی، یا اینکه دست و پا میزنی برای پرش به آینده ای که هیچ یادی آزارت نمیده...

و اون وقت ِ که این کودک ِ نگران و ترسش، باعث انجام اعمال و رفتاری در تو میشه که دیگران رو متعجب میکنه، و اونها محکومت میکنن به تعادل نداشتن، به بدخلقی، به عدم ثبات، به طبیعی نبودن و گاهی هم ازت فاصله میگیرن، تو و رفتارت باعث میشه ازت فاصله بگیرن...

و این محکوم شدن و تاکید و تکرارش، به خاطر عدم امنیتی که برات به وجود میاره، به خاطر اینکه حس میکنی که فهمیده نشدی – باز هم فهمیده نشدی- ، بیشتر تو رو به دیواری که دور خودت کشیدی مطمئن و نزدیک میکنه، و باعث ایجاد فاصله عمیق تری بین تو و بقیه میشه، و تو رو بیشتر در نقش ِ کودک ِ مضطرب فرو میبره، کودک ِ مضطرب با همون احساس آسیب دیده، کودکی که همیشه احساس عدم امنیت داشته و همیشه هم به جای شنیده شدن، حس شدن، در آغوش کشیده شدن و امنیت گرفتن، از دست داده، انتقاد شده، تنبیه شده، وادار به سکوت و دم نزدن شده، طرد شده، و هیچ وقت هم فهمیده نشده...

و کاش عزیزایی که کنارت بودن میفهمیدن، میفهمیدن که این کودک، این " تو" ، توی ِ این لحظه، به هیچ چیز و هیچ چیز نیاز نداره جز آغوشی که بشه بهش پناه برد، شونه ای که بشه بهش تکیه کرد، و دستی که گرماش و نوازشهاش باعث بشه بی دغدغه ی تائید و تفسیر حس هاش، ازشون حرف بزنه، حرف بزنه و همه ی چیزهایی که ناراحتش میکنه رو بگه، بگه و اشک بریزه و سبک بشه و احساس کنه که تنها نیست، احساس کنه به جای آدمی که روبه روش ایستاده یا باهاش مسابقه میده، کسی رو داره که همراهمیش میکنه، کسی که توی همه ی حالتها حمایتش میکنه، حتی اگه اشتباه فکر میکنه و حرف میزنه، کسی که درکش میکنه، خسته نمیشه ازش و قصد ِ رفتن نداره، کسی که میتونه دستاش رو بگیره و برگرده به بالغی که همیشه با انرژی برای بهتر شدن و بهتر بودن تلاش میکنه...


*****************************************

 خدا همیشه هست و میبینه، اگر به صورت ملموس دست تو زندگیمون نمیاره برا اینه که بزرگ شیم، معنی اختیار همینه ! با انتخاب بزرگ شدن. او رشد مارو میخواد. مبادا کم بیاری ! بدون باید بزرگ شی. خیلی جاها خراب میکنیم، کم میزاریم و ... ، مبادا نا امید شی! توبه کن، اون بلده امور رو عاقبت به خیر و عافیت کنه مگر غیر از او آثار رو مدیریت میکنن ؟ 

پس به انچه میدونی عمل کن، از انچه نمیدونی و احتمال میدی خراب کرده باشی توبه کن، از انچه کلا نمی دانی با مطالعه و تفکر اگاه شو. و  از انچه که اصلا نمیدانی و نمیدانی که نمیدانی توکل کن و به فیض خدا ایمان داشته باش با دعا و توسل که خدا تورو بی نیاز میکنه.



ان مع العسر یسرا ... فان مع العسر یسرا ...   دوبار تاکید کرده :)


پ.ن) قسمت آبی از وبلاگ دوست داشتی ام رها جان ....کودک درونم این روزها بدجوری ترسیده و لبریز شده از خواستن 
براورده شدن ...تیکه گاه ...پناه و بودن .




بازخورد اهداف اردیبهشت

درسته که هنوز یک هفته مونده که اردیبهشت تموم بشه ولی من الان میخوام به خودم برای اردیبهشت بازخورد

بدم . 

2 اردیبهشت اهداف اردیبهشتم رو نوشتم . به این ترتیب :

1- ثبت نام در باشگاه انقلاب 

2-ثبت نام در یکی از گروه های کوه نوردی تهران و رفتن به کوه و خرید وسایل مربوطه 

3-ارسال رزومه به یک شرکت

4- حفظ نمودن بلاک کردن عشق ممنوعه در اینستا و تلگرام 

5-تموم کردن کتاب راز سایه و انجام همه ی تمرین های عملی 

6-تموم کردن کتاب شجاعت از دبی فورد 


مورد 1 .. یک روز مرخصی کامل گرفتم و آژانس گرفتم رفت و برگشت به همراه مادر جان به این باشگاه رفتم 

یک ساعت درون باشگاه بودم و فهمیدم به درد شرایط من نمیخوره ....( مهم نتیجه ش نیست اینجا تلاش من اولویته ) 

مورد 2 ...مرخضی گرفتم و به یکی از گروه های کوهنوردی رجوع کردم 

برعکس اینکه فکر می کردم پیدا کردن گروه کوردی خیلی راحته ....کار بسیار سختی بود ...تنوع گروه ها بسیار 

زیاد بود ...اطلاعات من بسیار کم . 

بین این گروه ها و رفتن به اون گروه خاص ...دو گروه رو انتخاب کردم و بالاخره از بین این دو گروه هم یه گروه 

که کلاس هاش از روز سه شنبه شروع میشه و انشالله گروه خوبی برام خواهد شد . 

مورد 3 ...ارسال رزومه به یه شرکت که به یکی از دوستان رزومه رو دادم که ارسال کنه ...که البته مطمینم 

ارسال نکرده ولی مهم تلاش منه که این کار رو انجام دادم . 

مورد 4 ..برعکس اینکه فکر می کردم از عهده ی این یکی اصلا برنمیام ...خیلی خوب تونستم از اون موقع ایشون

رو هم در اینسنا و تلگرام و ...بلاک کنم و بر سر این بلاک کردنم بمونم که این یه ایولا حسابی داره به خودم . 

مورد 5 ...هنوز کتاب راز سایه رو تموم نکردم ...شاید چون هنوز اردیبهشت تموم نشده ولی برنامه ریزی های 

خوبی کردم که تا پایان اردیبهشت تموم بشه 

مورد 6 ...تو این مورد کم کاری کردم ...کتاب شجاعت رو نخوندم به جاش کتاب قدرت از رندا بران رو خوندم ...البته

فصل کمی . 


چهار تا کار مهم دیگه هم کردم در این مدت ...اول اقدام کردم برای تعویض گواهینامه ام ...که البته این کار به جز 

تلاش عملی بیشتر خالی کردن جیب رو به همراه داشت :))))

دوم  6 جلسه کلاس عملی رانندگی رفتم ... که البته هنوز هم دارم میرم .

سوم دعای معراج رو شروع کردم . 

چهارم در یکی از فرهنگسرای نزدیک خونمون ثبت نام کردم برای باشگاه نجوم . 


دیگه نمیگم که حتما ماشین بخرم میگم اگر به صلاحم بود ماشین بخرم . 


حالا میشه این کارهای خوب رو که کردم به خودم جایزه ندم ؟ میشه ؟؟؟؟؟

از اون جایی که هیچ چیز ...به اندازه خوراکی نمی تونه و قدرت اینو نداره که منو خوشحال کنه 

خودمو به یه سیب زمینی خیلی خوب مهمون میکنم :)


خواستن من ...

دارم کتاب قدرت رو می خونم از راندا بران . 
این کتاب رو چندین سال پیش از مشهد خریدم . 
همیشه همه چیز در زمان مناسب شما سر راهتون قرار می گیره .این کتاب سالها در کمدم خاک می خورد . 


آرزوم اینه که در روزهای آینده بتونم رو خودم کار کنم که 

* همه ی احساساتم مثبت بشه .
* حرف منفی به زبان نیارم .
* ادم ها رو قضاوت نکنم . 
 *به این همه لطف خدا که تو زندگیم جاری شده نگاه کنم نه اینکه تنها فقط به یه ارزویی که هنوز براورده نشده 
انرژی منفی بدم . 
* بتونم در طول روز که دچار بی حوصلگی شدم احساساتمو تقویت کنم . 
* بتونم خودمو ببخشم بابت تمام کمبودهای که تو گذشته ام داشتم . 
* بتونم خودمو دوست داشته باشم همین طور که هستم با همین ویژگی ها . 
* بتونم هر موقع که بخوام از حال بد به حال خوب تغییر مسیر بدم . 


مطمنم که من می تونم . 
من می تونم که همه این کارها رو انجام بدم . 

توکل به خدا

من فکر میکنم خدا و ایمان بهش، برای هر آدمی، بدون توجه به دین و اعتقادات مذهبیش، شکل به خصوص خودش رو داره و هر آدمی، یه جور خدا رو میبینه و باهاش ارتباط برقرار میکنه و از همه مهمتر بهش اعتماد یا توکل میکنه.

این روزها، بدون اینکه متوجه باشم، تو خیلی از لحظه هام، خطاب به خدا، خیلی از توکل به خودت استفاده میکنم. اول و آخر نمازهام، موقعهایی که دارم فکر میکنم، وقتی عصبی میشم یا استرس دارم و خیلی جاهای دیگه خدایا شکرت، توکل به خودت و الهی به امید تو از دل و ذهن و زبونم پاک نمیشه.

توکل به خدا برای من معناش این نیست که هیچ حرکتی نکنم و منتظر باشم خدا دستم رو بگیره و منو به جایی که میخوام برسونه، چرا که خدام گفته از تو حرکت و از من برکت. توکل به خدا برای من، معنیش اینه که به قدرتی که پشتوانه ی هر حرکت منه اعتماد کنم و از نیرویی که درون وجودم قرار داده استفاده کنم، و تلاش کنم و قدم بردارم، و بعد از همین قدرت بی کران بخوام، اگر راهی که دارم میرم درسته، دستم رو بگیره و اگرنه، کمکم کنه خطا نکنم و از راهم برگردم، حتی اگه دل کندن و پذیرشش برام سخت باشه. حتی اگه قرار باشه لحظه های زیادی بابتش اشک بریزم و عذاب بکشم.

توکل به خدا یعنی اینکه من از خدایی که به من قدرت اختیار و انتخاب داده، بهم قدرت تفکر داره، میخوام یه لحظه هم منو به حال خودم رها نکنه...

توکل به خدا برای من معناش این نیست که انتظار داشته باشم، وقتی به خدا ایمان آوردم و خودم رو به دستاش سپردم، و یا وقتی تلاش کردم و ازش خواسته ای داشتم، اونم منو دقیقا به همون چیزی که خواستم برسونه. توکل به خدا برای من این معنی رو داره که تو زندگیم با اینکه گاهی مشکلات بزرگی هم پیش میاد که هرچقدر براشون تلاش میکنم ممکنه راهی برای رهایی ازشون به ذهنم نرسه، اما آرامش و اطمینانی دارم که هیچ کس و هیچ کس نمیتونه جز خدا و ایمان قلبی اون رو به من بده، توکل به خدا برای من، امیدی که تو بدترین شرایط، ته دلم نمیمیره و نوریِ که گوشه ی فکر و قلبم خاموش نمیشه. و به واسطه ی همین نور، به واسطه ی همین امید، به واسطه ی همین ایمان، تو دل سخت ترین شرایط و موقعیتی که اون رو بن بست می دونم، راهی باز میشه که حتی به فکرم هم نمیرسید. یا حتی اگرم این اتفاق نیفته، اونقدر این نیرو تو دلم پرقدرته، که باور دارم به صلاحم بوده و اونو راحت میپذیرم و آرامش زندگیم از بین نمیره و دوباره حرکت و تلاش میکنم...

توکل به خدا برای من معناش اینه که خیلی وقت ها، چیزایی که از خدا خواستم رو بهم نداده، اما بعدها با همه ی همه ی وجودم فهمیدم و باور کردم که چقدر خوب بود که این اتفاق نیفتاده، یا خیلی وقتا، چیزهایی رو ازم گرفته، چیزهایی که بابت هر کدومشون درد و رنج زیادی کشیدم، اما بعد از همه ی اونها دنیای بزرگ تری، بهم هدیه داده.

توکل به خدا برای من، اونقدر تو این چند سال پررنگ شده، که دیگه بدون اینکه متوجه باشم، بدون اینکه حتی بهش فکر کنم، ناخودآگاه اول هر دعا، خواسته، ذکر، درد دل و راز و نیازی به خدام میگه: اگه صلاح میدونی، اگه راهم اینه، اگه به تو نزدیک تر میشم... و در کمال ناباوری میبینم، چقدر تو مسیر خیر و برکت قرار گرفتم و دنیام فرق کرده، چقدر همه چیز رنگ و بوی دیگه ای گرفته و خیلی از دل نگرانی و دلهره هام از بین رفته و هر روز معجزه ها تو زندگیم اتفاق می افته.

من ایمان دارم که همه ی ما فرستاده های خدا روی زمین هستیم، و باید طوری زندگی کنیم که به خدا نزدیک و نزدیک تر بشیم و خیلی از آشفتگی ها، ناراحتی ها، رنج و بی قراری های ما تو زندگی، نتیجه ی همین فاصله ای که از خدای خودمون و ذاتِ خودمون میگیرم.

اینا رو نوشتم که بگم، هرکجای راه که باشیم، تو هر شرایطی که باشیم، برای پیداکردن خودمون دیر نیست، اینا رو نوشتم که بگم فرقی نداره از چه دین و خانواده و فرهنگ و نژاد و طبقه و رنگی هستیم، اون چیزی که به ما و زندگیمون خیر و برکت و آرامش میده، ارتباط و ایمانی که تو قلبمون به خدا داریم.

اینا رو نوشتم که بگم، حیفِ که تو این *چند دهه ی زیستی سریع تمام شونده، خودمون رو از این نعمتِ عظیم و بی کران محروم کنیم.

 

 

شاید تموم اونچه که من تلاش کردم بگم، تو این شعر مولانا، که مدت های زیادیِ میخوام بدم این قسمتش رو رو برام بنویسن و قابش کنم تا همیشه جلوی چشمهام باشه، قشنگ تر و زیباتر بیان شده.

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا               ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها                 ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند



  



برگرفته از وبلاگ رهای دوست داشتنی ام ...

امروز که ارشیو وبلاگشو باز کردم و پست های سرشار از لذتشو می خوندم به این پست برخوردم ...

دوست دارم اینجا ثبتش کنم تا برای همیشه داشته باشمش . 

اولویت های من

یه دو روزی میشد که اعصابم خرد بود ....از یه صبح شروع شد ...صبح که با یه ادمی که کارشو درست انجام نداده

به جای معذرت خواهی طلبکار هم بود...یه بحث کوتاه تلفنی با این متصدی گواهینامه داشتم که منجر شد 

به اعصاب خوردی تو کل روز و همون روز با دو نفر دیگه هم بحثم شد که اون بنده خداها هیچ تقصیری نداشتن ...

حتی کشید به خون دماغ شدن من ....البته بحث کوچیک بود اون ها هم انگار نه انگارشون ...

مهم شدت اعصاب خراب خودم بود .



امروز که یه کم آروم تر شدم ...اومدم علت این همه کلافگی مو بررسی کنم ...

هر کسی تو زندگیش خواسته داره ....خواسته من یه چیزه ....واقعا از ته ته قلب فقط یه خواسته دارم . 

فقط یه خواسته .


ولی انقدر مشغله های فراوون واسه خودم درست کردم و می کنم که اون خواستم اصلا گم شده . 


من اولویت رو ... رو چیزهای گذاشتم که اصلا خواسته من نیست ...

من برای بدست اوردن خواسته ی اصلیم شاید ممکنه از خیلی از چیزهای که دوست دارم باید بگذرم 


چند درصد حاضرم برای چیزی که بدست میارم از چیزی که دوست دارم بگذرم ؟

چند درصد حاضرم تمام تلاشمو بکنم ؟

چند درصد حاضرم تنبلی هامو کنار بزارم ؟ 

چند درصد حاضرم همه توان و انرژی مو بزارم رو خواستم ؟

باید به این سوال ها جواب بدم ...


باید بدونم که هیچ چیز نصفه نیمه بدست نمیاد ...هیچ چیز با تلاش نصفه نیمه بدست نمیاد . 


آدم است دیگر ....

نمیدونم باید عصبانیت سر باز شدمو سر کی خالی کنم ؟ 

عصبانیت تیکه گاهی که نیست ..

عصبانیت شونه ای که بیست و هشت ساله منتظرم بیاد و دستاشو بگیرم و سرمو بذارم رو شونه هاشو و 

چشم هامو ببندم ... 


عصبانیت این همه صبر ....انتظار ....ادم مگه چقدر توان داره ؟ چند سال ؟ 

ادم مگه چقدر می تونه با "ها" کردن دلشو گرم کنه ؟



ببخشید که انقدر منفی ام :(



به نام خدای سرشار از لطف و مهربانی
دختری 27 ساله ...ساکن تهران


از جهانی پر هیاهو به گوشه ی دنجی پناه آورده ام ...


آدرس اینستاگرام : sheidaei_1989


Designed By Erfan Powered by Bayan