گل بهار

صبر

سه شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۲۶ ب.ظ
همیشه مشکلاتتون رو به کسانی بگید که شما رو درک می کنند ...
وقتی روبرویی یه آدم میشینی و حرف میزنی که چقدر کلافه ای و در جواب میشنوی
که میگه مگه تو چه مشکلی داری ؟

مثل کسی که سالهاست که ازدواج کرده و بچه دار نمیشه ولی اطرافیان بهش میگند
تو که راحتی بچه نداری ...خوشبحالت
اون ادم هر روز زیر بار این درد استخوون هاش له میشن ...هر بچه ای رو که تو دست
پدرماردش میبینه کلی حسرت و افسوس و ... میخوره .
پس اگر نمی تونی بهش کمک کنی  آتیشش نزن ...پس نگو دیگه خوش به حالت
نگو تو که بچه نداری مشکل نداری ...

خیلی تو زندگیم صبر کردم ...


خدایا ...
من به صبور بودن معروفم ...ولی !!!!!!!!!






خدایا الان فقط ازت یه چیزی می خوام ...میشه از اون صبرهای که تو مشتت هست
باز به من بدی ...صبرهام تموم شده ...خواهش می کنم از اون صبرهات فقط کمی
فقط کمی به من بده تا بتونم باز تحمل کنم ..


  • گل بهار

ردپای خدا

دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۱ ق.ظ

ما ادم ها همیشه تو هر مقطعی از زندگی نگرانی های خاصی داریم ...

نگران جواب کنکور ...نگران پیدا کردن کار ...نگران ازدواج ...نگران خرج فردا ...

شدت نگرانی ها بستگی به خیلی چیزها داره ..متاسفانه الان شرایط جامعه خیلی

بی ثباته ...

البته این بی ثبانی برای همه نیست ...میگن دهه شصتی ها نسل سوخته ان ...

ولی این نگرانی ها و ثبات نداشتن و حتی درصد سوختگی ما دهه شصتی ها 

بستگی به اون شانس و پارتی و  موقعیتی هم که درونش هستیه ...

وقتی ادمی باشی که پشتت به هر دلیلی خالی تر باشه  شدت نگرانی از آینده ات

هم به مراتب پررنگ و پررنگ تره ...



این روزها خیلی فکر می کنم ...شاید از لحظه های فردا خیلی بیشتر می ترسم

دو ماه دیگه ...دو سال دیگه ...

اگه نشه چی ...اگه بدست نیاد چی ...اگر مادر بره و ....و این اگرهای خوره وارانه ...

راست میگن ذهن جریان مداوم افکاره ...

یه جایی باید جلوی فکر رو بگیری ...چون اگه نگیری تبدیل به خوره میشه ...




درمون همه ی نگرانی ها اعتماد به ردپای تو تو زندگیه ...


  • گل بهار

حسادت

جمعه, ۲۵ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۲ ق.ظ

یه خصلتی داریم به اسم حسادت ...

حسادت خصلتی که همه ی آدم ها دارند ولی بعضی ها از آدم ها کمتر و بعضی از

 آدم ها بیشتر ...

من آدم حسودی نیستم ولی اگر بخوام به کسی حسادت کنم ...قطعا به آدمی

حسادت می کنم که واقعا از همه ی لحاظ خیلی بالاتر از منه و واقعا چیزی برای

گفتن داره ...


اون آدم های که به مانتو ومجردی و  ....حسودی می کنن رو اصلا درک نمی کنم .


به شدت ادمی هستم که این جور آدم ها رو جذب می کنم ..

ادم های که موقعیت بسیار بالاتر از من دارند ولی سر یه چیزهای به شدت خنده دار

 حسادت می کنند ...

نمونه های زیادی دارم ...

دوستی که خودش ازدواج کرده و خوشبخته ...و از مجرد بودن من حسادت می کنه

خیلی واضح و رک این موضوع رو بهم می گند ....

خود این دوست از همه نظر ممکن از من بالاتره ولی ...


و یا دختر عمویی که از همه نظر بالاتره و خدا نکنه که یه مانتو جدید و لباس جدید تن

من ببینه ...به وضوح چندین ماه قهر می کنه ...


این حسادت ها رو خیلی تجربه می کنم ...

سر قد بلند بودن ...سر تهران زندگی کردن ....سر یه چیزهای که واقعا خیلی سطح

 پایین هستند و اصلا چیزی برای حسادت نداره


یاد یه جمله ی می افتم که میگه

بدبخت تر از ما اونای هستن که فکر می کنن ما از اونا خوشبخت تریم و به ما 

حسودی می کنند ...

  • گل بهار

دل کندن

يكشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۴۰ ب.ظ

   آدمی که دل کندن بلد نیست، باید جون کندن رو یاد      بگیره!

  • گل بهار

شب قدر

شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۸ ب.ظ

شب قدر

یادمه وقته سنم خیلی کمتر بود شب قدرها همسایه هامون روضه میگرفتن ...

تا سحر ...دعا و نماز ...خیلی خوب بود ...خیلی خیلی خوب بود ...یه حال و هوای

خاصی داشت .اصلا قدیما همه چی یه حال و هوای خاصی داشت .

همه چیش میچسبید ...مهمونی هاش ...تفریح هاش ...مجلس هاش


وقتی بزرگ و بزرگ تر شدم شب قدرهام هم کمرنگ و کمرنگ و کمرنگ تر شد ...

تا امسال ...

واقعا راسته که باید درد داشته باشیم تا بریم سمت خدا ...چقدر این موضوع تلخه

ولی می تونه شروع آشتی با خدا هم باشه ...

شروع یه رابطه ی خوب با خدا ...

شاید هیچ سالی مثل امسال دلم نشکسته بود ...شاید هیچ سالی مثل امسال پر از

امید و خواهش و خواستن نبودم ...


امسال خیلی دعا میکردم و می کنم ...

ولی قشنگی دعاهام چند تاست ...اینکه اصلا به نشدن خواستم فکر نمی کنم

یه امیدی رو در خودم بارور کردم که امکان نداره نشه ...من تلاشمو کردم و می خوام

و میشه ...

این خیلی قشنگه ...دیگه در برابرفکرهای منفی هم می تونه حسابی پشتوانه باشه


امید یعنی همه زندگی ...


یه قشنگی دیگه ش هم اینه که کلا از همه چیز قطع امید کنی ...بدونی که فقط و

فقط و فقط خداست که پشتیبانته ...و فقط باید در خونه ی اون بری .


و قشنگی آخرش اینه حس کنی واقعا خدا دوستت داره ...لمس این حس عاشقانه

ترین حس دنیاست ...و این حس رو دارم تجربه می کنم ...خیلی عالیه ...بی نهایت





  • گل بهار

این روزها ...

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۲۰ ب.ظ
* چندین روز میشه که ننوشتم ...

دیروز افتخار اینو داشتم که برم جمکران ...جمکران شاید برای خیلی ها صرفا یه مکان
زیارتی باشه ...ولی برای من صرفا خود عشقه ..

یادمه اولین بار سال 89 رفتم ...بعدش واقعا جمکران برای من شد خونه ی عشق ...

انقدر این مکان رو دوست دارم که هر چند وقت یک بار دعوت میشم به " خونه ی
عشق "واقعا اگه هر روز هم بگن برو ...با همه ی انرژی و عشق میرم ...
انقدر که من در این مکان انرژی می گیرم واقعا تو هیچ جای دنیا این انرژی رو نمی گیرم :)







  • گل بهار

عادت

دوشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۲۱ ق.ظ


نمی دونم توانایی این رو دارم که واسه دنیایی که واسه خودم ساختم که ایده آل منه که به 100% فکر میکنم که حداقل 70% یا 80% رو بتونم داشته باشم از تعلقات خاطر ریز و درشتم بگذرم ؟؟؟........


واقعا دوست دارم برای رسیدن به اون چیزی می خوام خیلی از رفتارهای که الان

برام شده عادت بگذرم ؟؟


خیلی سخته آدم از عادت هاش بگذره ...عادت های که با گذشت زمان برات یه معتاد

تمام عیار میسازه.

ولی برای رسیدن به ایده آل هات مجبوری که بگذری ...

بعضی موقع ها برای رسیدن باید بدجوری رد بشی و بجنگی ..


وقتی شکایت داری یه چیزی سر جاش نیست، یه چیزی باید تغییر کنه...

یا پاشو و اون چیزی که مشکل داره رو عوضش کن!!! یا بذار همینجور بمونه و باهاش

زندگی کن!!! چون شکایت خالی فایده ای نداره...



  • گل بهار

وبلاگ

شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۱۱ ق.ظ


شاید داشتنِ یه وبلاگ....یه جایِ دنج برای نوشتنِ رنج ها و عضه ها... خیلی خوب باشه..
هی می نویسی... هی می نویسی... هی می خونی و هی اشک می ریزی... هی بارِ رنج هاتو میذاری رو انگشت هات، و خالی می کنی رو کیبورد و هی تایپ می کنی... اونقد می نویسی که خودت رو می بینی تو نوشته هات... خودتو، رنج هاتو، شکنندگی هاتو...
کم کم یاد میگیری این رنج هارو با آگاهی هایی که لازمه بدست بیاری، کم کنی...کم کم رنگِ دنیات عوض می شه، رنگ ها زیباتر میشن و زندگی قشنگ تر میشه.

یه جایی که کلیدش دست خودته. تا کمکت کنه بهتر بتونی تحلیلِ رفتارِ متقابل داشته باشی..
کودکِ آسیب دیده... بالغِ مهربان... آشتی با خودت و بخشیدنِ والدِ سختگیر و پرخاشگر... رسیدن به وضعیتِ آخر...و آرامشی به وسعت و زیباییِ اقیانوس.

همه ما آدم هایی که می خندیم، رنج هایِ زیادی داریم که قدرتِ بازگو کردنش رو، حتی برای خودمونم نداریم. بعضی رنج ها مشترکه، اما علیرغمِ این اشتراک، سهمِ هرکس از رنجش متفاوته

  • گل بهار

جمعه

جمعه, ۲۵ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۵۷ ب.ظ

* امروز روز تمیز کردن اتاق و خرید بود ...کلا تو طول هفته که ادم وقت نمی کنه

کمدها و لباساشو مرتب کنه ...مییفته برای صبح های جمعه ...

امروز صبح جمعه اش که اینطوری گذشت ...بعداظهرش هم خرید از کتونی و شال و

بلوز گرفته تا نسکافه و ....

شبش هم که میشه الان ...




*زندگی خیلی زود میگذره ...خیلی زودتر از اونچه که ادم فکر می کنه ...امروز داشتم

فکر می کردم من شد 26 سالم ...چقدر زود ...انگار همین دیروز بود که 12 سالم

بود که مادربزرگ فوت کرد ...همین دیروز بود دبستانی بودم و موقع ها امتحان

سرمو برگردوندم و از پنجره ها کبوترها رو نگاه می کردم ...

اون روز رو قشنگ  یادمه ....

و فرداها هم می گم انگار همین دیروز بود که وبلاگ داشتم و توش می نوشتم ...

فقط ترسم از یه روزه ...روزی بشه که بگم انگار همین دیروز بود که مامان بود


زمان خیلی زودتر از اون چیزی که هست میگذره ...اخرش هم ...وقتی به

اخرش فکر می کنی میبینی پس این چند روزه ارزش هیچ چیزی رو نداره ...


*دیشب یه خوابی دیدم ...خواب جالبی بود ...

خواب دیدم تو یه جاده و تو یه مسیر سخت من و مامان و یه عده ادم تو مینی بوس

در حرکتیم وسط های مسیر راننده ی مینی بوس که یه مرد بود میزاره میره ...

ما تو اون مینی بوس می مونیم که چون مرد نبود یه خانمه میشینه پشت فرمون

من دایم نگران بودم که با یه زنی که رانندگی بلد نیست تو این جاده ی سخت

چطوری میرسیم ....خیلی ترسیده بودم و نگران که یه دفعه دو دقیقه بیشتر طول

نکشید که رسیدم به خونه هامون ...در واقع اونجا پشت خونه هامون بود ...

مسیر خیلی نزدیک بود ...

خودم این جوری تعبیرش کردم ...اون جاده و سختی هاش ....سختی های زندگی

بود که برعکس اینکه همیشه فکر می کنم همیشه این سختی ها  هست ولی

خیلی زود به ارامش تبدیل میشه و از بین میره ...

ولی خیلی جالب بود ...

ایشالا تعبیر من درست باشه ...

  • گل بهار

سید نصر الدین

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۴۷ ب.ظ

*امروز پنجشنبه 12 تعطیل میشیم ...منم از اون ور گفتم برم امامزاده سید نصرالدین

...دقیقا پارسال این موقع ها بود که خالم این امازاده رو به من معرفی کرد ....

از وقتی که رفتم عاشقش شدم ...خیلی امامزاده کوچیک و غریبیه ...خیلی

یه امامزاده خیلی قدیمیه و خیلی هم خلوته

امروز با خودم قرار گذاشتم هر پنج شنبه برم ...درست روبروی مترو خیام هست ..

خوش مسیره ...

امروز وقتی رفتم داشتم قران می خوندم که دیدم یه خانمه اومد ...من دقیقا روبروی

ضریح نشسته بودم ...خانمه شروع کرد به گریه ...یه دفعه شروع کرد داد زدن

گریه ...داد ...جیغ ....همه قاطی شد ...میگفت شفای مریض منو بده ...بنده خدا یه

بچه سه ساله داشت که سرطان خون گرفته بود ...از اونورش هم برادرش مریض

بود ...ناخودآگاه وقتی داشت بلند بلند گریه می کرد و حرف میزد همه اونجا گریه

 شون گرفت ...واقعا خیلی سخت بود ...

خدا حاجتشو بده ...خدا شفاشون بده ...


*پنج شنبه ها که زود ادم تعطیل میشه خیلی حس خوبی داره ...


*امروز وقتی از سرکار اومدم ...یه حس آشپزی بهم دست داده بود ...اول بلند شدم

حلوا درست کردم دادم خیرات برای بابا ...خواهر و بچه ها هم اینجا بودن ...

بعد بلند شدم یه سوپ خوشمزه درست کردم ...تعریف از خود نباشه سوپ های من

خیلی خوشمزس :)))))

کیک هم می خواستم درست کنم که بمونه واسه فردا ...


*امروز تو امامزاده یه دفعه یه خانمه دو تا ساک اورد بغل دست من گذاشت و به

من گفت میشه حواستون به اینا باشه من میرم دستشویی و برمیگردم ...منم

یه دفعه گفتم باشه وقتی رفت یه دفعه خیلی ترسیدم ...گفتم نکنه بمبی ..چیزی

توش باشه :)))))))

والا ....تا اومد خلاصه قلبم ریخت :)



  • گل بهار