گل بهار

امروز

اگه بگم امروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود دروغ نگفتم ...

امروز خیلی نحس بود ...خیلی

برعکس اون روز که دفتر روزنامه رو همه رو درست نوشتم امروز دفتر کل رو هی اشتباه

میکردم ...یه دفعه مدیرمون عصبانی میشد ...

موقع ناهار نشستم خیلی گریه کردم ...اصلا انگار دلم انقدر پره که با کوچیکتریم چیزی

میشکنه ...میبره ...

ولی بعد از ناهار مدیرمون مهربون شد و شروع کرد حرف زدن و ...

اون ادم بدی نیست ...من حواسم پرته ...


نمیدونم چه حکمتیه هر وقت دلم میگیره یاد بابا میفتم و گریه می کنم یا اگه جای مثل مترو

و ...باشم که نتونم گریه کنم بغض می کنم ...

اصلا این ده روزه که رفتم سرکار هر روز گریه می کنم ....هر روز

نه اینکه بگم کارش بده ...نه ...

اصلا نمیدونم چه مرگمه ....


من واقعا خیلی دلم برای بابا تنگ شده ....حتی الان که دارم تایپ می کنم اشکام داره

میریزه ...خیلی دلم براش تنگ شده ....خیلیییییییییی ....حس می کنم اگه بود پشتم بود

پناهم بود ....نمیزاشت اینطوری باشم ....

اصلا وقتی یاد دستاش می یفتم جیگرم می سوزه ...


وقتی اومدم خونه ....انقدر کلافه بودم ...کیفم رو گشتم که گوشیمو دربیارم دیدم گوشیم

نیست ....وای خدا همینو کم داشتم ...بلند شدیم با مامان رفتیم کلانتری ....اونجا فرم

پر کردیم ....

هی به گوشیم زنگ می زدم در دسترس نبود ...

برگشتیم خونه ...اونجا فرم دادن گفتن کجا گم شده گفتم مترو شریعتی ...گفت فردا برو

همونجا ...

برگشتیم خونه ....داغون بودم ...

دوباره به گوشیم زنگ زدم ....دیدم بوق میخوره ...تعجب کردم

بعدش یه خانمه تماس گرفت ...گفت خانم شما گوشیتون رو گم نکردید ؟ گفتم اره

گفت من گوشیتونو پیدا کردم ...دیگه نتونستم حرف بزنم گریم گرفت ...نه به خاطر گوشیم

به خاطر ....

گوشی رو دادم به مامان ...به مامان گفته بود روبروی مترو گوشیم پرت شده زمین

درب مغازه اونجا ...ولی ال سی دیش انگار خراب شده ...گفت نشکسته ولی رنگی

رنگی میشه ....

حالا فردا صبح قراره وقتی تو سرکارم برم بگیرم ....


اینم از امروز ...

ftm 1993
۱۴ دی ۹۴ , ۰۰:۳۲
دیروز 13 ام بود: ) اصلا نحس بودنشو اثبات کرد: (
من میدونم که خیلی سخت وقتی بابا نیست
نمیخوام شعاری هم حرف بزنم ولی بیا به خودت تکیه کن قوی باش باور کن ته ته دنیا وزندگی  همه ی ما تنهایی عمیق هست... بیا باور داشته باشه و قبول کن... 
دخترم بیا به این روحیه لطیفت سختی بده
 مطمئمنم بخاطر استرس کار و یه لحظه عصبی شدن با دیدن این همه عدد رقم اینطوری شدی 
بابت گوشی ،کلانتری هم متاسفم... تقصیر پیشنهاد احمقانه ی من بود: ( خییییلی ناراحتم اولین حقوقت باید بره برا تعمییر گوشی: (






پاسخ :

فاطمه جان روحیه من اصلا لطیف نیست ...راستش انقدر تو این سالها سختی بوده و ... دیگه روحیه لطیفی نمونده برام ...

مرسی عزززیزم به خاطر اینکه هستی :)

علی
۱۴ دی ۹۴ , ۱۸:۳۶
سلام
منم اوایل که دفتر مینوشتم اشتباه میکردم این یه چیز عادیه
یعنی تو کا دنیا این اشتباهات هست
سعی کن آروم آروم آدامس بجویی و دفتر بنویسی شاید از استرست کم کنه و اشتباه نکنی
فقط ی کلمه میگم هیچوقت یادت نره ...اعتماد به نفس میتونه همیشه کمکت کنه تو اعتماد به نفست خیلی ضعیف شده خیلی...
خوشحالم گوشیت پیدا شده

پاسخ :

سلام
اره اتفاقا ...آدامس رو هر روز اونجا میخورم
اصلا حسابداره و آدامس :))))

من خیلی خوشحال میشم که همیشه به چیزهای اشاره میکنی که اصل موضوعه ...واقعا خیلی اعتماد به نفسم پایین شده ...خیلی
واقعا اینو درست گفتی ...و اینو تو این چند روز بارها حسش کردم .

مرسی علی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
به نام خدای سرشار از لطف و مهربانی
دختری 27 ساله ...ساکن تهران


از جهانی پر هیاهو به گوشه ی دنجی پناه آورده ام ...


آدرس اینستاگرام : sheidaei_1989


Designed By Erfan Powered by Bayan